مفهوم عشق در عهد جدید
پنجشنبه ، 24 ارديبهشت 1388 ، 00:00
زهرا محمدی پورساوجی
صفحه 1 از 4

عشق و محبت در عهد جدید (مسیحیت) از قداست و معنایی عمیق برخوردار است. چنانكه در قاموس كتاب مقدس، عشق را صفتی ذاتی میداند و از جمله لوازم عشق، پاكی و نیت خالص است كه از صفات واجبالوجود است و در مسیح ظاهر میشود.
اگر به زبانهای مردم و فرشتگان سخن بگوییم و محبت نداشته باشیم، مثل سنج صداكننده شدهایم. اگر به جمیع اسرار و همه علوم دست یابیم و ایمان كامل داشته باشیم ولی محبت نداشته باشیم، هیچ فایدهای ندارد. محبت حلیم و مهربان است، محبت حسد نمیورزد، كبر و غرور ندارد، سوءظن ندارد، محبت از ناراستی خوشحال نمیشود ولی با راستی شادی میكند، در همه چیز صبر میكند و در همه حال امیدوار است و هر چیز را متحمل میشود. محبت هرگز ساقط نمیشود. این سه چیز باقی است: ایمان، امید، محبت... رساله اول پولس به قرنتیان، باب سیزدهم آیات۱-۸
هنگامی كه شعور الهی را ملاحظه میكنیم چیزی از عقل و تفكر را درمییابیم، وقتی به قدرت او فكر میكنیم دستان و بازوان نیرومند او را مییابیم، وقتی كلام او را بررسی میكنیم از آن بسیار میآموزیم. اما همین كه به عشق او میرسیم، میخواهیم دل خدا را كنكاش كنیم، میخواهیم پا در عرصه و سرزمین مقدسی بگذاریم و در این راه نیازمند لطف او هستیم تا در این راستا دچار خطا و گناه نشویم.
عشق و محبت در عهد جدید (مسیحیت) از قداست و معنایی عمیق برخوردار است. چنانكه در قاموس كتاب مقدس، عشق را صفتی ذاتی میداند و از جمله لوازم عشق، پاكی و نیت خالص است كه از صفات واجبالوجود است و در مسیح ظاهر میشود.
آنچه كه از عشق در كتاب عهد جدید درك میشود، ریشه در همان عشق در كتاب عهد عتیق دارد، یا به عبارتی در عهد عتیق عشق به خدا، وزیدن آغاز كرده و در عهد جدید این پدیده تكامل پیدا كرده است و اگر عشق را به معنی تكامل اخلاقی بگیریم، شاید پیام عیسی را كه همان عشق الهی است بتوان یك پیام جهانشمول تلقی كرد.
قابل توجه اینكه در زندگی اخلاقی نیاز به یاری عشق امری محسوس است. چه... عشق یك عامل مؤثر است كه اگر ریشه نداشته باشد رو به زوال است و در آن صورت ما بر شنهای روان احساس، بنایی نهادهایم. مثلا تثلیث به مؤمنان مسیحی زندگی میبخشد، زیرا عشق ریشه در ایمان دارد و زندگی همراه با ایمان و عشق آنها را در مدارج بالاتر از عشقهای عادی قرار میدهد و در این صورت میتوان عشق را یك نور خاموشنشدنی دانست كه از ضمانت اجرایی خاصی برخوردار است.
عشق یك پدیده تازه مطرحشده نیست، بلكه تفكری است كه از بدو خلقت پدیدار شده. ریشههای عشق را نباید در دین و تمدن جستوجو كرد كه در بدو خلقت نخستین سلول ظهور یافته است. «یوحنا» معتقد است كه انسان خواهان تساوی عشق خود با خداست و در این صورت است كه میتواند به او عشق بورزد و همین عشق به او روح بخشیده است. وقتی روح به حدی رسید كه توانست خدا را ببیند، خدا به او عشق ورزیدن را تعلیم میدهد و همین عشق است كه از اتحاد و پیوستن با معشوق الهی حاصل میشود و تمام حصارهای عقل و منطق درهم میشكند و انسان آماده قربانی كردن تمام داراییهای خود میشود؛ حتی زندگی و جان خود و در این راه هیچ چشمداشت و غرضی ندارد، جز ارضای حس عشق خود!
آنچه كه شعله عشق را در فكر مسیحی روشن میدارد وجود این نكته است كه خداوند میخواهد انسان از راه مهری كه به خدا میورزد، خدا را داشته باشد تا با این داشتن به طلب او وادار شود. مسیحیت اظهارنظر صریحی دارد و آن اینكه خدا را عمیقا علاقهمند به انسان معرفی میكند، درحالی كه این علاقهمندی در ما نسبت به خداوند چندان قابل توجه نیست. نیل به این واقعیتها كه خداوند دنیا را خلق كرد، ما را آفرید و از ما حفاظت میكند و عیسی را از آسمان و عرش الهی به زمین نازل كرد و به صلیب كشید، نهایت عشق خداوند و از همه مهمتر تقدم این عشق را بر بندگان ثابت میكند. در انجیل آمده كه به پاس این تقدم اظهار شفاهی دوست داشتن در طول زندگی به تنهایی كافی نیست و یا حتی در زمانی كه هیچ راهی برای نجات پیدا نمیشود، به یاد عشق افتادن كفایت نمیكند [بگذار بگویم چرا خداوند جهان را آفرید. او خوب بود... و دوست داشت همگان بهسان او خوب باشند. خدا برای همگان خوب است. اوه... خدای مهربان اگر هنر تو دوستی مخلوقات خود است، چه دوستداشتنی هستی. به قول برونینگ كه میگوید: خدایا تو عشق هستی! من ایمان خود را بر این اساس بنا كردهام.] در دوره نجات اسرائیل، عشق الهی را با مشخصهای چون كفاره میشناختند: «عشق خدا از آنجا نمودار میشود كه برای بخشش گناهان ما كفاره قرار داده است.» ولی مسیحیت از قدرت عشق بسیار سخن گفته و آن را در قالب عیسی مسیح و ناجی قرار دادن او میداند. كلام خدا در مسیحیت مسیح و وسیله ابلاغ این پیام مریم عذرا است و حكومت جاودانه خداوند به دلیل عشق به قدرت نیست، بلكه به خاطر قدرت عشق است.
در زبان یونانی از واژههایی چون اروس (Eros) استفاده شده. Eros عشق جسمانی است، عشقی كه انگیزه آن صفات دوستداشتنی معشوق است و این نوع عشق را محبوبیت موضوع برمیانگیزد و وابسته به آن است. عاشق، معشوق را دوست دارد زیرا او زیباست. نویسندگان كتب عهد جدید ترجیحا از آگاپه (Agape) استفاده كردهاند. Agape برخلاف Eros عشقی است نامشروط و حوزه معنایی آن بسیار وسیع است. هنگامی كه در انجیل یوحنا (باب 4 آیه 8) گفته شده: «خدا عشق است»، واژهای كه به كار برده شده agape است. عشق خدا به انسان، عشقی كه خدا عملا متوجه دنیا میكند نیز با همین واژه مطرح شده است.
در مراتب عشق در عهد جدید یك نظام درجهبندیشده عنوان شده كه رشد عشق را از پایینترین سطح تا بالاترین سطح نشان داده است. ابتداییترین عشق، عشق انسان به خودش و بالاترین درجه آن، عشق به خدا نام گرفته است. یوحنا در نوشتههای خود پیرامون صلیب از قول «بروس لانگ»، روانشناسانهترین مدارج عشق را ارائه كرده. وی گفته: «انسان خواهان داشتن عشق به خداست. داشتن این عشق به او روح میبخشد و خدا نیز به او عشق ورزیدن را تعلیم میدهد.» این عشق صادقانه از دیدگاه مسیحیان agape نامیده میشود و این عشق كه صفت الهی است از ویژگیهایی برخوردار است:
۱- اصل عشق ریشه الهی دارد. چون عشق صفت الهی منظور شده. خداشناسان متفقا بر این باورند كه عشق بنده به خدا رابطهای تنگاتنگ با لطف و موهبت الهی دارد و این اعتقاد حاصل شده كه این عشق از راه تجلی خداوند در طبیعت حاصل میشود. جمله كارلیل: آه... طبیعت! آیا تو لباس زنده خداوند هستی... خدا در تو زندگی میكند...، موؤید این مطلب است.
۲- جایگاه عشق كه در بطن اراده بشر نهفته است. زمانی كه عشق به صورت خیرخواهی نمود پیدا میكند، اگرچه ریشه این عشق انگیزهای است (خیرخواهی) اراده انسان بر آن برتری دارد و این حقیقتی است كه معتقدین به غیرممكن بودن كنترل عشق با اراده، هرگز نباید از آن غافل باشند
۳- عملكرد عشق: عملكرد این عشق ایجاد محبت و دوستی است. دوست داشتن خدا یعنی خواستن او با تمام شكوه و اقتدار و خوبی او و تكریم وی و تلاش برای رسیدن به او.
۴- دامنه عشق: دامنه این نوع عشق، خدا و انسان است. درحالیكه خدا واحد است و تماما دوستداشتنی، اما تمام ابنای بشر با رحمت و كرامت الهی در صفات الهی كاملا و یا نسبتا شریكند و این یك عشق برتر و عالی است. با رجوع به اناجیل (یوحنا، مرقس، لوقا، متی) موضوعاتی مشترك را میتوان در ذیل آیات محبت و عشق یافت كه شاید بتوان به صراحت گفت پایههای اصلی تفكرات، عقاید، اخلاق و كلام مسیحیت را تشكیل میدهد.