« عاشقان ره به عشق میپویند درس تنزیل عشق میگویند
_عراقی _
ای دوست می خواهم لحظه ای سر به دامانت نهم و به یاد آورم کهن گهواره ایی را که پیش ترها با دست های خورشید می جنبید. روزهایی که خودِ عشق، کم داشتیم.
حاشا که خورشید خودش را دریغ کند! این کار، کار ابرهای تیره بود. کار، کار سقفهای بی روزن بود، خودِ عشق، کم داشتیم صبر جایز نبود، تشنه بودیم و ابر این را می دانست این دشمنِ ما و عاشق خورشید، آمد و بارید و یک روز برای همیشه لم داد زیر شانه های خورشید و غم ما نخورد که به جای نور باورش کردیم که چه بی پروا می زد و می برد و می تاراند.
ترسیدیم تا همیشه ی همیشه. خورشید دریغی نداشت اما ابرها، اما و اگرهای بسیار ساز کردند مویه کردند سر یکدیگر را خوردند جای یکدیگر را اشغال کردند تا ما ندانیم که خورشید دل رحمی دارد، جای سختی دارد، می سوخت با همه وجود که به ما برسد اما ما را دیگر دلی تیره و تار بود سری پر از غبار بود. به چشمِ مان اشک و به دستمان دستمال عزا، ابرها غریدند و ما همشکل آنها شدیم باریدیم باریدیم .
ای دوست چشم از ابرها بردار و هوای خورشید کن! چشم را خشک و دل را بشوی، این خاصیت نور است که بجوید، نور تو را می جوید حتی اگر تیره ترین ابرها گنبدش را گسترده باشد، نور تو را می شناسد با اینکه سقفهای بی روزن گهواره را پوشانده اند.
تو که دل آشنای نوری، تو که سر بر آستان عشق، راستی می جویی، فکرت پهلوان، سرشتت قهرمان، تو که شیر خورده ی نوروزی، به یاد داری اسبی به نام رخش! هستی هنوز هم در هوای پهلوانی رستم نام!
هنوز هم حالی داری به هوای عاشقانی چون شیرین و فرهاد! می گذری شبی مهتاب از کوچه ای به کوچه رندان! تو که با سیمرغ پرواز کرده ای تا حنجره ایی که در خوانِشِ " آی آدمها " بود تا دست پَری های قصه را بگیری و لانه ایی بسازی در انگشتهای جوهریِ کسی که مثل هیچ کس نیست!
« در باغ همه رخ تو بیند
از هر ورق گل، آن که بیناست »
بیا حرف های خورشید را دوباره تازه کنیم . بیا پیدا شویم زیر سایه کهن درخت سترگ شعر فارسی، و رد پای عشق را با بوی خورشید دنبال کنیم. خورشید به او اشاره میکند. به او که سرودنش سرود هستی است.
رویا








ارائۀ مجلۀ شبان (که از سال ۲۰۰۰ منتشر میشود) به همراه آرشیو غنی از تعالیم، کتابها و موعظهها در تارنمای 