خانه » مقاله‌ها » فرهنگ » جمال‌زاده، شاهد درد و شکنجه زنان و کودکان ارمنی‌
محمدعلی جمال زاده، نویسنده و مترجم معاصر
محمدعلی جمال زاده، نویسنده و مترجم معاصر

جمال‌زاده، شاهد درد و شکنجه زنان و کودکان ارمنی‌

«صدها زنان و مردان ارمنی را با کودکانشان بحال زاری بضرب شلاق و اسلحه پیاده و ناتوان بجلو می راندند. در میان مردها جوان دیده نمی شد چون تمام جوانان را یا به میدان جنگ فرستاده یا محض احتیاط (ملحق شدن به قشون روس) بقتل رسانده بودند. دختران ارمنی موهای خود را از ته تراشیده بودند و کاملاٌ کچل بودند و علت آن بود که مبادا مردان ترک و عرب بجان آنها بیفتند. دو سه تن ژاندارم بر اسب سوار این گروه‌ها را درست مانند گله گوسفند بضرب شلاق بجلو می راند.»

این «کابوس بسیار هولناکی» است که «گاهی بر وجود» محمدعلی جمال‌زاده، نویسنده نامدار ایرانی و پدر داستان نویسی مدرن ایران، تسلط یافته و او را «آزار» می‌داده است.

کابوسی که جمال‌زاده در بهار ۱۹۱۶، زمانی که با قطار از بغداد راهی برلین بود، در امپراطوری عثمانی به چشم خود دیده و با برخی قربانیان نیز گفت‌وگو کرده است.

آنچه که جمال‌زاده شاهد آن بوده، «کوچ اجباری» ارمنی‌ها در امپراطوری عثمانی است که از بهار  ۱۹۱۵ آغاز شد و بسیاری از تاریخ‌دانان از آن به عنوان «نخستین نسل‌کشی قرن بیستم» یاد می‌کنند و قربانیان آن را بین یک تا یک ونیم میلیون نفر تخمین می‌زنند.

ارمنی‌ها روز ۲۴ آوریل ۱۹۱۵* را آغاز «نسل‌کشی» می‌دانند. اما ترکیه می‌گوید «نسل‌کشی» اتفاق نیافتاده است.

خاطرات جمال‌زاده را اسماعیل رائین در کتاب قتل عام ارمنیان بازنشر کرده است. در بخشی از آن آمده است:

با گاری و عربانه از بغداد و حلب بجانب استامبول براه افتادیم. از همان منزل اول با گروه‌های زیاد از ارامنه مواجه شدیم که بصورت عجیبی که باور کردنی نیست و ژاندارم‌های مسلح و سوار ترک آنها را پیاده بجانب مرگ و هلاک می‌راندند. ابتدا موجب نهایت تعجب ما گردید ولی کم‌کم عادت کردیم که حتی دیگر نگاه هم نمی‌کردیم و الحق که نگاه کردن هم نداشت. صدها زنان و مردان ارمنی را با کودکانشان بحال زاری بضرب شلاق و اسلحه پیاده و ناتوان بجلو می‌راندند. در میان مردها جوان دیده نمی‌شد چون تمام جوانان را یا به میدان جنگ فرستاده یا محض احتیاط ( ملحق شدن به قشون روس) بقتل رسانده بودند.

دختران ارمنی موهای خود را از ته تراشیده بودند و کاملاٌ کچل بودند و علت آن بود که مبادا مردان ترک و عرب بجان آنها بیفتند. دو سه تن ژاندارم بر اسب سوار این گروه‌ها را درست مانند گله گوسفند بضرب شلاق بجلو می‌راند. اگر کسی از آن اسیران از فرط خستگی و ناتوانی و یا برای قضای حاجب بعقب می‌ماند، برای ابد بعقب مانده بود و ناله و زاری کسانش بی ثمر بود و از این‌رو فاصله به فاصله کسانی از زن و مرد ارمنی را می‌دیدیم که در کنار جاده افتاده‌اند و مرده‌اند یا در حال جان دادن بودند. بعدها شنیده شد که بعضی از ساکنان جوان آن صفحات در طریق اطفا آتش شهوات حرمت دخترانی از ارامنه را که در حال نزع بوده و یا مرده بودند نگاه نداشته بودند. خود ما که خط سیرمان در طول ساحل غربی فرات بود و روزی نمی‌گذشت که نعش‌هایی را در رودخانه نمی‌دیدیم که آب آنها را با خود نمی‌برد.

شبی از شب‌ها در جایی منزل کردیم که نسبتاٌ آباد بود و توانستیم از ساکنان آن بره‌ای بخریم و سر ببریم و کباب کنیم دل و روده بره را همان نزدیکی خالی کرده بودیم.  مایع سبز رنگی بود بشکل آش مایعی ناگهان دیدیم که جمعی از ارامنه که ژاندارم‌ها آنها را در جوار ما منزل داده بودند. با حرص و ولع هرچه تمام‌تر بروی آن مایع افتاده‌اند و مشغول خوردن آن هستند منظره‌ای بود که هرگز فراموشم نشده است. باز روزی دیگر در جایی اطراق کردیم که قافله بزرگی از همین ارامنه در تحت مراقبت سوارهای پلیس عثمانی در آنجا اقامت داشتند. یک زن ارمنی با صورت و قیافه مردگان بمن نزدیک شد و به زبان فرانسه گفت: «ترا بخدا این دو نگین الماس را از من بخر و در عوض قدری خوراکی بما بده که بچه هایم از گرسنگی دارند هلاک می‌شوند».

باور بفرمائید که الماس‌ها را نگرفتم و قدری خوراک به او دادم خوراک خودمان هم کم کم ته کشیده بود و چون هنوز روزها مانده بود که به حلب برسیم دچار دست تنگی شده بودیم. به حلب رسیدیم. در مهمان‌خانه بزرگی منزل کردیم که «مهمانخانه پرنس» نام داشت و صاحبش یک نفر ارمنی بود.  هراسان نزد ما آمد که جمال پاشا وارد حلب شده و در همین مهمان‌خانه منزل دارد و می‌ترسم مرا بگیرند و بقتل برسانند و مهمانخانه را ضبط نمایند. به التماس و تضرع درخواست می‌نمود که ما به نزد جمال پاشا که به قساوت معروف شده بود رفته وساطت کنیم. می‌گفت شما اشخاص محترمی هستید و ممکن است وساطت شما بی اثر نماند. ولی بی اثر ماند و چند ساعت پس از آن معلوم شد که آن مرد ارمنی را گرفته و به بیروت و آن حوالی فرستاده‌اند و معروف بود که در آنجا قتل‌گاه بزرگی تشکیل یافته است.

خلاصه آن‌که روزهای عجیبی را گذراندیم. حکم یک کابوس بسیار هولناکی را برای من پیدا کرده است که گاهی بمناسبتی بر وجودم تسلط پیدا می کند و ناراحتم می‌سازد و آزارم می‌دهد.

منبع: رادیو فردا

این را هم ببینید

nestorian1

کلیسای آشوری شرق

کلیسای آشوری (کلیسای نسطوری) از کلیساهای کهن است هرچند اطلاعات اندکی درباره پیشینه آن وجود دارد. بر اساس پاره‏ای از نوشته‏‌های یونانیان، سوری‏ها و ایرانیان، پطرس و توماسِ رسول به تبلیغ در سرزمین‏های قوم پارت پرداختند. کلیسای یادشده در دوران طولانی خود، پیوست‏ها و گسست‏های مختلفی با دیگر کلیساها به ویژه کلیسای کاتولیک رم داشته است. مقاله حاضر به بیان سیر تحولات تاریخی این کلیسا می‏‌پردازد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *