خانه » شعر

شعر

سر مقالهرویا نو«عاشقان ره به عشق می‌پویند درس تنزیل عشق می‌گویند
از می عشق اگر چه بی‌خبرند راه جانان به جان همی سپرند»
_عراقی _
ای دوست می خواهم لحظه ای سر به دامانت نهم و به یاد آورم کهن گهواره ایی را که پیش ترها با دست های خورشید می جنبید. روزهایی که خودِ عشق، کم داشتیم.
حاشا که خورشید خودش را دریغ کند! این کار، کار ابرهای تیره بود. کار، کار سقفهای بی روزن بود، خودِ عشق، کم داشتیم صبر جایز نبود، تشنه بودیم و ابر این را می دانست این دشمنِ ما و عاشق خورشید، آمد و بارید و یک روز برای همیشه لم داد زیر شانه های خورشید و غم ما نخورد که به جای نور باورش کردیم که چه بی پروا می زد و می برد و می تاراند.
ترسیدیم تا همیشه ی همیشه. خورشید دریغی نداشت اما ابرها، اما و اگرهای بسیار ساز کردند مویه کردند سر یکدیگر را خوردند جای یکدیگر را اشغال کردند تا ما ندانیم که خورشید دل رحمی دارد، جای سختی دارد، می سوخت با همه وجود که به ما برسد اما ما را دیگر دلی تیره و تار بود سری پر از غبار بود. به چشمِ مان اشک و به دستمان دستمال عزا، ابرها غریدند و ما همشکل آنها شدیم باریدیم باریدیم.
ای دوست چشم از ابرها بردار و هوای خورشید کن! چشم را خشک و دل را بشوی، این خاصیت نور است که بجوید، نور تو را می جوید حتی اگر تیره ترین ابرها گنبدش را گسترده باشد، نور تو را می شناسد با اینکه سقفهای بی روزن گهواره را پوشانده اند.
تو که دل آشنای نوری، تو که سر بر آستان عشق، راستی می جویی، فکرت پهلوان، سرشتت قهرمان، تو که شیر خورده ی نوروزی، به یاد داری اسبی به نام رخش! هستی هنوز هم در هوای پهلوانی رستم نام!
هنوز هم حالی داری به هوای عاشقانی چون شیرین و فرهاد! می گذری شبی مهتاب از کوچه ای به کوچه رندان! تو که با سیمرغ پرواز کرده ای تا حنجره ایی که در خوانِشِ ” آی آدمها ” بود تا دست پَری های قصه را بگیری و لانه ایی بسازی در انگشتهای جوهریِ کسی که مثل هیچ کس نیست!
« در باغ همه رخ تو بیند از هر ورق گل، آن که بیناست»
بیا حرف های خورشید را دوباره تازه کنیم. بیا پیدا شویم زیر سایه کهن درخت سترگ شعر فارسی، و رد پای عشق را با بوی خورشید دنبال کنیم. خورشید به او اشاره میکند. به او که سرودنش سرود هستی است.
رویا

سروش: حافظ به اندیشه مسیحی خیلی نزدیک است

در ادبیات شیعه، عیسی و مریم بسیار زیاد ذکر شده است. حتی امام حسین را خیلی به عیسی تشبیه کرده اند و اینکه گویی حسین یک عیسای دیگر بود. حافظ وقتی می گوید: «زان یار دلنوازم شکریست با شکایت» به راه عیسی می رود. اساسا تفکر مسیحی در حافظ خیلی قوی است. اما مولانا جداً معتقد است که عیسی اصلا انسان نبود، بشر نبود، فرشته بود.

ادامه مطلب »

بهار! منتظرت هستم

بهار! منتظرت هستم بیا به دعوت آغوشم بخوان ز چشمه‌ی خوشبختی هزار زمزمه در گوشم بریز باده‌ی خواهش را به کام سوخته از هجرم بسای دست نوازش را به جعد ریخته بر دوشم تو ذات زنده‌ی پویایی گمان مدار که معنایی مرا ببوس و تماشا کن که می‌گذازم و می‌جوشم برآرم از تن و بسپارم به آب جامه‌ی رنگین را سبک خیال ز عریانی به اعتدالِ روان کوشم به یُمن ...

ادامه مطلب »

شیخ سعدی و پولس رسول

در نوشتار حاضر سخنان پولس رسول در بخشی از نامه‌اش به فيليپيان، به ياری ابياتی از سعدی بازگو شده است. در این میان تفاوت دو دیدگاه به صورت ديالكتيكی بين سعدی و پولس بیان شده است.

ادامه مطلب »

آیا شعر فارسی راه را بر توسعه ایران بسته است؟

از دیدگاه ماکس وبر ريشه عميق پيروزی «روحيه سرمايه داری» را باید در مذهب پروتستان یافت که با تاکيد بر زهد تلاش، کار را مقدس ترين وظيفه انسان برای برخورداری از فيض خداوندگار ميشناسد و مومنان را فرا می خواند که در راه قربت به ذات الهی، به تکاپو برای شکوفا شدن در حرفه ای که برگزيده اند، روی آورند. در تفسير مبتنی بر نظريات «فرهنگ گرايانه» از واپس ماندگی ایران، دین اسلام و قلمرو شعر و شاعری از مقولات مطرح بوده‌اند.

ادامه مطلب »