خانه » مقاله‌ها » فلسفه » مسیحیت و معنای زندگی
meaning

مسیحیت و معنای زندگی

اشاره:

آدمی همواره در تکاپوی یافتن معنایی در زندگی خویش بوده و از آموزه‏های دین برای معناداری زندگی خویش مَدَد جسته است. امروزه، به‏رغم تردیدها و تشکیک‏ها در این مسئله، بسیاری مانند نویسنده مسیحی این مقاله بر این باورند که در این روزگار نیز می‏توان برای معناداری زندگی بشر از آموزه‏های دینی بهره گرفت. وی در این مقاله افزون بر این‏که کوشیده است تا نشان دهد که زندگی یک انسان مسیحی می‏تواند به پشتوانه آموزه‏ها و باورهای اساسی مسیحی مانند اعتقاد به وجود خدا و زندگی پس از مرگ، داستان‏های اناجیل درباره زندگی عیسی و فراداستان عظیم تاریخ نجات آدمی معنادار باشد به‏نحوی به بسیاری از تردیدها در این زمینه پاسخ داده است. با این همه، وی بر این عقیده است که متدینان به ادیان دیگر نیز زندگی خویش را معنادار می‏یابند و لذا به هم‏کیشان خویش گوشزد می‏کند که باید از سَرِ تواضع این حقیقت را پذیرفت که آموزه‏های دیگر ادیان نیز به زندگی بسیاری از انسان‏ها معنا بخشیده‏اند.

نویسنده : فیلیپ ال.کویین / مترجم : محمد رضا بیات

هنگامی که از فیلسوفان درباره معنای زندگی سؤال می‏شود، غالبا ابراز تحیّر می‏کنند. گمان می‏کنم که این مسئله بدان دلیل است که آنان این پرسش را مبهم می‏بینند و لذا درباره این مسئله نیز نامطمئن‏اند که چه چیزی را می‏توان پاسخ بدان پرسش دانست. با طرح برخی وجوه تمایز در پرسش از معنای زندگی می‏توان به وضوحی در این پرسش رسید؛ راه دستیابی به این وجوهِ تمایز نیز این است که شماری از پرسش‏های متفاوتی را نشان دهیم که مدعی‏اند که در ردیف پرسش‏های ناظر به معنای زندگی‏اند. در این بحث، این نکته را مسلم خواهم ساخت که پرسش‏ها درباره معنای زندگی ناظر به معنای زندگی آدمی است. اگرچه می‏توان محدوده برخی از پرسش‏هایی را که بدانها خواهم پرداخت، گسترده گرفت تا دست‏کم زندگی برخی از حیوانات را دربرگیرد، ولی برای این‏که توجه خود را بر پرسش‏های مهم دینی و درجه اول متمرکز کنم، از گسترش محدوده این پرسش‏ها صرف‏نظر می‏کنم.

تمایز نهادن میان پرسش‏های خاص [individual] و عام [Cosmic] درباره معنای زندگی مفید است؛ مثلاً می‏توان از خویش پرسید که آیا زندگی انسانی خاص معنادار است، هم‏چنان‏که می‏توان از خویش پرسید که آیا زندگی تمام انسان‏ها معنادار است. نیز تمایز نهادن میان پرسش‏های ارزش‏شناختی و غایت‏شناختی درباره معنای زندگی سودمند است؛ مثلاً می‏توان سؤال کرد که آیا زندگی انسان به خیر و صلاح اوست، همانطور که می‏توان پرسید که آیا زندگی انسان در راه هدفی صرف می‏شود. من به پرسش‏های خاصّ و عام درباره ارزش زندگی انسان توجه خواهم کرد و نیز به موضوعات خاص و عامی خواهم پرداخت که ناظر به هدف زندگی انسان است. در بررسی چنین پرسش‏ها و موضوعاتی، میان آن دسته از آنها که پاسخ‏های دینی و غیردینی دارند و آن دسته از آنها که تنها پاسخ دینی دارند، تمایز قائل خواهم شد. در نهایت، از شیوه‏ای بحث خواهم کرد که در آن به وضوح پاسخ‏های مسیحی به پرسش‏های خاص و عام درباره ارزش و هدف زندگی آدمی در داستان‏های انجیل از زندگی عیسا و در فراداستان عظیم تاریخ نجات، تعبیه شده است.

پرسش‏های ارزش‌‏شناختی: ارزش‏های زندگی انسان

تصور می‏شود که اگر زندگی شخصی انسان برخوردار از ارزش واقعی [intrinsic] مثبتی باشد، معنادار است. همان‏گونه که رونالد دوورکین [Ronald Dworkin] اخیرا گفته است، مردم متدین و غیرمتدین، هر چند درباره این‏که چرا زندگی آدمی مقدس است، توافقی ندارند ولی می‏توانند درباره این‏که زندگی آدمی مقدس [Sacred] است و لذا برخوردار از ارزش واقعی مثبت است، توافق داشته باشند.۱ این نکته طبیعی است که وجه تقدس زندگی انسان نزد مسیحیان، آفرینش ایشان بر صورت خدا و شباهت با او است. خداوند نخست در سفر پیدایش می‏فرماید: «و خدا گفت آدم را به صورت ما، و شبیه ما بسازیم»، و در آیه بعدی می‏فرماید: «پس خدا آدم را به صورت خود آفرید، او را به صورت خدا آفرید» (پیدایش ۱: ۲۶-۲۷). از آن‏جا که خداوند از اساس کاملاً خوب [good] است انسان‏هایی هم که به صورت او آفریده شده‏اند، نیز اساسا خوب خواهند بود، البته با درجه کمتری. آیین یهود و اسلام، دو دین عمده توحیدی دیگر، می‏توانند با مسیحیت در این تبیین از تقدس زندگی آدمی شریک باشند، زیرا آنها نیز کتاب مقدس یهودیان را معتبر می‏شمارند.

بی‏تردید، اگر چنین آفرینشی در کار باشد، هر انسانی بر صورت خدا و شبیه او آفریده شده است، و لذا زندگی هر انسانی مقدس و به همین جهت دارای ارزش واقعی مثبت است. اگر ارزش مثبت کلّ حیات بشر، حاصلِ جمع ارزش‏های واقعی تمام زندگی‏های شخصی اوست، پس ارزش واقعی کلّ حیات بشر نیز مثبت خواهد بود و در این صورت جهانِ مشتمل بر زندگی انسان، اگر وضع بدین منوال باقی بماند،[ceteris paribus] از جهان فاقد آن بهتر خواهد بود. به‏علاوه، اگر هر انسانی بر صورت خدا و شبیه او آفریده شده است و اگر داشتن ارزش واقعی مثبت برای معناداری انسان کافی است، زندگی انسان در کلّ عالم و نیز در ساحت شخصی معنادار خواهد بود. اما مسئله این است که ارزش واقعی‏ای را که زندگی انسان از آفرینش خویش بر صورت خدا و شباهت با او می‏گیرد، از این مطلب جداست که زندگی همین انسان در مقام عمل چگونه می‏گذرد. زندگی انسانی که روی هم رفته چنان فلاکت‏بار است که بهتر آن بود که هرگز پا به عرصه وجود نمی‏گذاشت، می‏تواند برخوردار از ارزش واقعی مثبت باشد؛ بدین معنا که این ارزش از وجود کسی سرچشمه گرفته باشد که چنین زندگی فلاکت‏باری دارد و در عین حال بر صورت خدا و شبیه او آفریده شده است. همین نکته موجب می‏شود تا در کفایت چنین ارزشی در تضمین معناداری زندگی شخصی هر انسان یا کلّ حیات بشر تردید کنیم؛ زیرا نکته این بود که همین ارزش واقعی مثبت از کسی گرفته شده که زندگی فلاکت‏باری دارد و در عین حال بر صورت خدا و شبیه او آفریده شده است.

همین نکته نیز ما را وامی‏دارد تا در برابر تهدیدی نسبت به معنای زندگی آدمی قرار گیریم که برخی شرور خاص آن را پدید می‏آورند. مریلین مکورد آدامز [Marilyn McCord Adams] در اثر اخیر خود درباره شرورِ هولناک، این خطر را با صراحت خاصی به تصویر کشیده است. او در فهرست زیر، فقراتی را به عنوان شرور ترسناک و عظیم ذکر می‏کند: «تجاوز به یک زن و بریدن بازوهای او، شکنجه روحی و روانی که هدف نهایی آن خُرد کردن شخصیت یک فرد است، افشای[betvayal] عمیق‏ترین علایق یک شخص، جور و ستم[cannibalizing] فرد به بچه‏های خویش، کودک‏آزاری از نوعی که ایوان کارامازف [Ivan Karamazov] توصیف کرده است، هرزه‏نگاری درباره کودکان،[Child Pornography] زنای با والدین،[Parental incest] مرگ تدریجی با گرسنگی، مشارکت در اردوگاه‏های مرگ نازی‏ها، انفجار بمب‏های هسته‏ای بر سر مناطق مسکونی، وضعیتی که فرد باید انتخاب کند که کدام‏یک از فرزندانش زنده بمانند و کدام‏یک از فرزندانش را تروریست‏ها بکشند، باعث بدقیافه شدن یا مرگ اتفاقی یا ناخواسته کسانی که آدمی بیش از همه آنها را دوست دارد.۲ آدامز خود ارتباط میان شرور هولناک و معنای زندگی انسان را روشن می‏سازد. او می‏گوید که شرور مذکور در فهرست او، نمونه کامل ترس و وحشت‏اند، «زیرا باور من بر این است که بیشتر مردم در حین ارتکاب این شرور یا تحمل درد و رنج آنها، در نگاه اول دلیلی بر تردید در معنای مثبت زندگی خویش می‏بینند.»۳ تعریف آدامز از شرور هولناک به ما این امکان را می‏دهد تا میان ارزش در زندگی انسان و معنای آن ارتباطی ببینیم. این تعریف به شرح زیر تفسیر شده است: e شر هولناکی است، اگر و تنها اگر مشارکت شخصِ p در eبرای هر شخصی در نگاه اول موجب تردید در این مسئله شود که آیا زندگی شخصِ p، بر فرض مشارکت شخصِ p در e، می‏تواند روی هم رفته برای شخصِ p خیر و صلاح عظیمی[great good] داشته باشد.»۴ من تصور می‏کنم که تأکید آدامز بر ارتباط میان معنای مثبت زندگی انسان و خیر و صلاح آن برای صاحبان آن زندگی درست است. به نظر من، زندگی انسان تنها اگر، روی هم رفته، به خیر و صلاح صاحب آن زندگی باشد معنای مثبتی دارد. بنابراین، اگر زندگی انسان، روی هم رفته به خیر و صلاح صاحب آن زندگی نباشد، معنای مثبتی ندارد.

بدین‏سان، شرور هولناک برای معنای زندگی انسان خطرسازند، زیرا در نگاه اول باعث تردید هر کسی در معناداری زندگی مبتلایان به چنین شرور هولناکی می‏شوند، چه به عنوان قربانی این شرور و چه به عنوان عامل این شرور. با وجود این دلیل تردیدآمیز، معقول است که با توجه به تمام جوانب مسئله، دلیلی بر عدم تردید در معنای مثبت چنین زندگی‏هایی داشته باشیم. اگر دلیلی بر این تصور داشته باشیم که [آثار زیان‏بار] شرور هولناک بر زندگی انسان از بین رفته است، خودِ دلیلی که در نگاه نخست حاکی از تردید در معناداری زندگی مبتلایان به شرور هولناک بود، رخت برخواهد بست. آدامز می‏گوید که خداوند می‏توانست [آثار زیان‏بار] این شرور را بدین شکل از بین ببرد که ابتلا به این شرور را در زمره ارتباط شخص مبتلا به شرور با خداوند بداند. او سه طریق ترسیم می‏کند که در آنها این نکته می‏تواند تبلور یابد: (۱) شرور هولناک و مصیبت‏بار می‏توانند راه همدردی مبتلایان به این شرور با مصائب و مرگ مسیح باشد؛ (۲) شرور هولناک و مصیبت‏بار می‏توانند باعث قدردانی چشمگیر خداوند شوند؛ (۳) شرور هولناک و مصیبت‏بار می‏توانند در زندگی باطنی مبتلایان به این شرور بصیرتی درباره خدا ایجاد کنند، خدایی که قادر به احساس آلام و رنج‏های آنها است. شاید چنین به نظر رسد که تنها طریق نخست برای مسیحیان جالب باشد، ولی ظاهرا دو طریق آخر برای دیگر خداپرستان نیز سودمند است. خلاصه کلام این‏که خداگروی در جهان‏بینی خویش منابعی عقلانی برای ردّ این ادعا دارد که مبتلایان به شرور هولناک به‏ناچار فاقد معنای مثبتی در زندگی خویش‏اند؛ خداگروی می‏گوید که حتی زندگی‏هایی که مواجه با چنین شرور هولناکی بوده‏اند، در کل می‏توانند به خیر و صلاح صاحبان آن باشند. البته، این سخن بدین معنا نیست که تمام کسانی که به شرور هولناک مبتلا هستند، زندگی‏هایی خواهند داشت که روی هم رفته به خیر و صلاح آنها است. ممکن است که در زندگی پس از مرگ مصیبت‏های ناگواری مانند عذاب ابدی جهنم باشد که حتی خداوند آن را از میان برندارد و شاید نتواند از میان بردارد. روشن است که کسی که تا ابد در جهنم عذاب می‏کشد، زندگی‏ای خواهد داشت که روی هم رفته به خیر و صلاح صاحب آن نیست و بنابراین زندگی‏ای عاری از معنای مثبت خواهد داشت. به عبارت دیگر، آموزه سنتی جهنم حداقل معناداری برخی زندگی‏های انسان را با خطر جدّی مواجه می‏کند و [از قضا] مواجه کرده است، زیرا آموزه جهنم خصوصا شکل خشنی از مسئله شر است.۵ حداقل دو راه وجود دارد که مسیحیان و خداگروان دیگر می‏توانند به این خطر پاسخ دهند. هر دو طریق، درباره آموزه سنتی جهنم به عنوان مکان عذاب ابدی رویکردی اصلاح‏گرایانه [revisionary] دارند. راه نخست از دیدگاهی فراگیر[universalism] درباره نجات آدمیان حمایت می‏کند. بر طبق این دیدگاه، حتی اگر جهنم جای عذاب باشد و در آخرت برخی از مردم ابتدا به جهنم بروند، هیچ‏کس برای همیشه در جهنم نمی‏ماند. در نهایت تمام انسان‏ها متقاعد[persuade] می‏شوند تا اتحاد با خدا را طلب کنند و آنگاه خداوند برای همیشه آنان را در رؤیت سعیده[beatific Vision] با خویش متحد می‏سازد. وقتی که انسان مطمئن شد که در رؤیت سعیده با خدا متحد شده، آسوده‏خاطر می‏شود که روی هم رفته زندگی به خیر و صلاح او (مرد یا زن) است. راه دومِ پاسخ به این خطر در این است که جهنم را دور افتادن کامل از خدا بدانیم. بر طبق چنین دیدگاهی، جهنم چیزی جز وضع و حال آدمی نیست که به اختیار خود از خدا دور افتاده است. بر طبق همین دیدگاه، در جهنم نیز از کیفر جسم آدمی[punitive physical pain] یا اضطراب روحی[mental anguish] خبری نیست. کسانی که دور افتادن از خدا را برای همیشه برگزیدند بزرگترین خوبی‏ها را از دست داده‏اند، ولی زندگی ایشان روی هم رفته چنان فلاکت‏بار نیست که بگوییم بهتر بود که هرگز پا به عرضه وجود نمی‏گذاشتند. در عوض، اگرچه زندگی آنان به هیچ‏وجه آن‏گونه نیست که می‏توانست باشد، روی هم رفته زندگی در جهنم به خیر و صلاح آنها است. بنابراین، اگر کسانی که دیدگاه‏های اصلاح‏گرایانه درباره جهنم دارند، حاضرند تا هزینه سنگین تجدیدنظر کردن در آموزه سنتی جهنم را بپردازند، پس مسیحیان و خداگروان دیگر به میزان قابل قبولی می‏توانند معتقد شوند که انسان‏ها به‏رغم وجود شرور هولناک در این عالم، می‏توانند زندگی‏هایی داشته باشند که روی هم رفته به خیر و صلاح آنان باشد. از این رهگذر، آنها می‏توانند این تهدید را نسبت به معنای مثبت زندگی آدمی، هم نسبت به زندگی افراد و هم نسبت به کل زندگی آدمی،… دهند؛ تهدیدی که وجود شرور هولناک در این عالم و وجود جهنم در آن عالم پدید آورده است.

از تأمل درباره ارتباط میان ارزش زندگی انسان و معنای آن، چه درس‏هایی باید آموخت؟ من می‏گویم که درس اساسی این است که زندگی انسان معنای مثبتی دارد، مشروط به آن‏که اولاً آن زندگی ارزش واقعی مثبتی داشته باشد و ثانیا روی هم رفته به خیر و صلاح صاحب آن زندگی باشد. سه دین عمده توحیدی بر این باورند که آفرینش زندگی انسان به صورت و شبیه خداوندی که خیر مطلق است، موجب تضمین نخستین شرط ضروری برخورداری از معنای مثبت زندگی انسان است. مسیحیان و دیگر خداگروان می‏توانند بگویند که تلفیقی از آموزه رستگاری،[soteriological] که بیان می‏کند که خداوند چگونه می‏تواند [آثار زیان‏بار] شرور هولناک در این عالم را از بین ببرد و آموزه زندگی پس از مرگ، که در نظر گرفته شده است تا مانع پیدایش هر نوع شر هولناک غیرقابل توجیه و جدیدی در آن عالم گردد، موجب تضمین دومین شرط ضروری در معنای مثبت زندگی انسان است. آیا اینک می‏توانیم نتیجه بگیریم که وجود هر دو شرط برای برخورداری زندگی انسان از معنای مثبت کافی است؟ گمان می‏کنم که چنین نتیجه‏ای در این مرحله از بحث نابهنگام باشد. بسیاری از فیلسوفان معتقدند که معنای زندگی انسان تا حدی به اهداف زندگی او ارتباط دارد؛ اهدافی که ممکن است یا در درون زندگی باشند یا برای زندگی باشند. در بحث بعدی به برخی موضوعات خواهم پرداخت که با معنا و هدف در زندگی انسان ارتباط پیدا می‏کند.

پرسش‏های غایت‏گروانه: اهداف زندگی انسان

پُل ادواردز[Pual Edwards] در بحثی که به نوعی ادعا شده که بحثی جا افتاده است زیرا آن بحث در دایره‏المعارف فلسفی مک‏میلان، مدخلی در باب معنا و ارزش زندگی است می‏گوید که زندگی انسان می‏تواند کاملاً فارغ از این‏که خدا یا زندگی پس از مرگ وجود داشته باشد یا نه، معنا داشته باشد. ادواردز گمان می‏کند که «وقتی می‏پرسیم زندگی فلان شخص خاص معنایی دارد یا داشته است، معمولاً به موضوعات کلی توجه نداریم، بلکه به این مسئله توجه داریم که آیا اهداف خاصّی را باید در زندگی آن شخص خاص پیدا کرد.»۶ او می‏گوید که هنگامی که یک زندگی را معنادار توصیف می‏کنیم ظاهرا دو چیز را در نظر داریم: ابتدا بر این نکته تأکید می‏کنیم که زندگی مورد بحث دارای هدف یا اهداف برجسته و جامعی بوده که شمار زیادی از کارهای شخص را هدایت می‏کند؛ دوم این‏که این کارها و احتمالاً کارهای دیگری که مستقیما به این هدف عمده ارتباطی پیدا نمی‏کنند، با شور و علاقه خاصی انجام شده‏اند به گونه‏ای که آن شور و علاقه قبل از دلدادگی شخص به هدفش وجود نداشته یا اگر چنین هدفی در زندگی شخص پیدا نشده بود اصلاً آن شور و علاقه تحقق پیدا نمی‏کرد.۷ به همین ترتیب، ادواردز می‏گوید که وقتی یک زندگی را زندگی ارزشمندی توصیف می‏کنیم، به نظر می‏رسد که بر دو چیز تأکید می‏ورزیم: «نخست، این‏که این شخص دارای اهدافی است (مگر این‏که آن فرد از دنیا رفته باشد یا از درد و رنج خویش کاسته باشد) که به نظر نمی‏رسد که برای او چیز پیش‏پاافتاده‏ای باشد و دوم، این‏که واقعا امکان داشته باشد که شخص به این اهداف دست پیدا کند.»۸ به مَدَد این دو گزاره اما با جرح و تعدیلی در آنها، پیشنهاد می‏کنم که بگوییم زندگی انسان معنادار است تنها اگر (۱) آن زندگی دارای اهدافی باشد که صاحب آن زندگی آنها را غیرپیش‏پاافتاده و قابل دسترسی بداند؛ و (۲) کارهایی نیز در آن زندگی وجود داشته باشد که [اولاً] به سوی رسیدن به آن اهداف تعبیه شده باشند و [ثانیا] با شور و علاقه انجام شوند. ظاهرا این مطلب روشن است که حتی اگر خدا یا زندگی پس از مرگ وجود نداشته باشد، زندگی بسیاری از انسان‏ها این دو شرط ضروری معناداری را برآورده خواهند کرد.

واضح است که زندگی انسان می‏تواند این دو شرط ضروری معناداری زندگی را برآورد و در عین حال لبریز از کارهای شیطنت‏آمیزی باشد که سمت و سویشان اهداف شیطانی است. بسیاری از مأمورانِ علاقه‏مند به هیتلر اهداف آدم‏کشی خویش را غیرپیش‏پاافتاده و قابل دسترسی می‏شمردند و با شور و علاقه آنها را پیگیری می‏کردند.۹ ادواردز پیشنهاد می‏کند که پاسخ به این مسئله بر اساس تمایز نهادن میان معنای ذهنی[subjective] و عینی[objective] از ارزش داشتن زندگی باشد. او تصریح می‏کند که «به معنای ذهنی، اگر بگوییم که زندگی کسی ارزشمند است صرفا بدین معناست که او دلداده برخی هدف‏هاست که آنها را پیش‏پاافتاده نمی‏شمارد و این هدف‏ها برای او دست‏یافتنی است.۱۰ به‏عکس، به معنای عینی وقتی کسی می‏گوید که زندگی برخی افراد ارزشمند است بدین معناست که او دلداده برخی اهداف خاص است که هم دست‏یافتنی است و هم ارزش مثبت دارد.»۱۱ در این بحث، استفاده از تمایز زیر سودمند خواهد افتاد؛ تمایز میان معناداری زندگی انسان و معنای مثبت داشتن زندگی انسان. بنابراین، پیشنهاد می‏کنم که بگوییم زندگی انسان دارای معنای مثبت است تنها اگر (۱) در آن زندگی اهدافی وجود داشته باشد که صاحب آن زندگی آنها را غیرپیش‏پاافتاده و دست‏یافتنی بداند؛ (۲) این اهداف ارزش مثبتی داشته باشند؛ (۳) در آن زندگی کارهایی وجود داشته باشد که به سوی رسیدن به آن اهداف تعبیه شده باشند و با شور و علاقه انجام شوند. تردید در این سخن فراتر از حدّ معقول است که بگوییم زندگی بسیاری از انسان‏ها حتی اگر خدا و زندگی پس از مرگ هم نباشد، سه شرط ضروری بالا برای برخورداری از معنای مثبت را برآورده می‏کند.

البته، ادواردز می‏پذیرد که برخی پرسش‏ها درباره معنای زندگی در جست‏وجوی پاسخ‏هایی بر اساس اهداف در زندگی انسان نیست، بلکه به دنبال یافتن پاسخ‏هایی بر اساس اهداف برای زندگی انسان است. او می‏گوید که «گاهی اوقات شخصی می‏پرسد که آیا زندگی معنادار است یا نه. آنچه او می‏خواهد بداند این است که آیا شعور فراانسانی‏ای وجود دارد که طرحی درافکنده باشد تا انسان‏ها همراه با دیگر موجودات در این عالم در خدمت هدفی باشد ـ خواه نقش آنها شبیه شاید نقش آلت موسیقی (یا نوازنده آن) در یک سمفونی باشد یا نباشد.»۱۲ خداگروان سنتی بر این باورند که خدا، کُل عالم امکان را آفرید و وجود آن را برای اهداف خویش حفظ کرد، و بسیاری از آنها نیز باور دارند که خداوند انسان‏ها را برای اهداف خاصی آفریده است. چه اهداف خاصی می‏تواند در میان باشد؟ یک پاسخ مسیحی ارتدوکسی و ساده به این پرسش در کتاب تعالیم دینی[catechism] بالتیمورِ[Baltimore] کاتولیک رُم یافت می‏شود. پاسخ به پرسش ۱۰۳ هدف الاهی برای زندگی انسان را روشن می‏سازد: «چرا خداوند ما را آفرید؟ خدا ما را آفرید تا نیک‏خویی[goodness] خویش را نشان دهد و شریک ما در خوشبختی بی‏پایان در بهشت گردد.»۱۳ پاسخ به پرسش ۱۰۴ به ما می‏گوید که چه کنیم تا این هدف الاهی تحقق یابد: «چه باید بکنیم تا به خوشبختی بهشت برسیم؟ برای رسیدن به خوشبختی بهشت باید معرفت پیدا کنیم، محبت بورزیم و به خداوند در این جهان خدمت کنیم.»۱۴ به عبارت دیگر، هدف عمده خداوند برای انسان‏ها این است که آنها به رؤیت سعیده خداوند در زندگی پس از مرگ برسند و اهداف فرعی خداوند برای انسان‏ها این است که آنها باید در این زندگی معرفت پیدا کنند و محبت بورزند و به او خدمت کنند. بیشتر مسیحیان در این مسئله اتفاق نظر دارند که اطاعت در برابر اوامر محبت‏آمیز خداوند در رأس خدمت به خداوند است؛ امری که بر طبق انجیل متی، عیسی در پاسخ به پرسش حقوق‏دان فقیهی بیان کرده است. عیسی می‏گوید: «باید خداوند، خدای خود را، به همه دل و تمامی نفس و تمامی فکر خود محبت نما. و این است حُکم اول و اعظم. و دوم مثل آن است یعنی همسایه خود را مثل خود محبت نما. بدین دو حکم، تمام تورات و صُحُف انبیاء متعلق است» متی ۲۲: ۳۷-۴۰.

بنابراین، از دیدگاه مسیحیان اهداف خداوند برای زندگی انسان شامل چیزهایی مانند لذت از رؤیت سعیده خداوند در زندگی پس از مرگ و اطاعت در برابر اوامر محبت‏آمیز خداوند در این زندگی است. از مسیحیان خواسته شده است تا اهداف خداوند بریا زندگی انسان را هدف اساسی در زندگی خود قرار دهند و در جهت تحقق آنها عمل کنند. از آن‏جا که خداوند خیر کامل است، اهداف او برای زندگی انسان بی‏گمان از ارزش مثبت برخوردار خواهد بود. بدین‏سان، مسیحیانی که اهداف الاهی برای زندگی انسان را اهداف خویش قرار می‏دهند و با شور و علاقه برای رسیدن به آنها کار می‏کنند سه شرط ضروری برای معنای مثبت در یک زندگی انسانی را برآورده می‏سازند. بی‏تردید، اگر خدا یا زندگی پس از مرگ وجود نداشته باشد برخی از این اهداف مانند رؤیت سعیده خداوند، برخلاف آنچه مسیحیان باور دارند، دست‏یافتنی نیست. اما از آن‏جا که مسیحیان چنین اهدافی را دست‏یافتنی می‏دانند، می‏توانند آن اهداف را از خویش بدانند و بدین طریق شروط ضروریِ معنای مثبت در یک زندگی انسانی را برآورده سازند.

شاید تذکری درباره این‏که از چه حیث پاسخ ساده کتاب تعالیم دینی بالتیمور درباره اهداف خداوند برای زندگی انسان گمراه‏کننده است، لازم باشد. مسیحیان نباید گمان کنند که خداوند در آفرینش عالم صرفا اهدافی برای انسان‏ها در این عالم و نجات آنها داشته است. برنامه مقدر الاهی، کُل آفرینش را دربرمی‏گیرد و بی‏تردید مشتمل بر اهدافی برای بسیاری از بخش‏های غیرانسانی عالم است. در داستان آفرینشِ کتاب مقدس، خداوند به انسان‏ها «تسلط بر ماهیان دریا و پرندگان آسمان و بهایم و بر تمامی زمین و همه حشراتی که بر زمین می‏خزند، می‏دهد» (پیدایش۱: ۲۶). اما من تصور نمی‏کنم که مسیحیان و دیگر خداگروان عطیه تسلط بر ماهیان دریا و… را جوازی از سوی خداوند بر سوءاستفاده از طبیعت بدانند. بهتر است از منظر الاهی به تدبیر طبیعت بنگریم. بنابراین، مسیحیان باید آماده باشند تا، به عنوان بخشی از خدمت خود به خداوند در زندگی این جهان، خود و عمل خویش را بر طبق اهداف الاهی برای بخش‏های غیرانسانی طبیعت قرار دهند تا آن‏جا که بتوانند به چنین اهدافی پی‏ببرند یا حدس و گمان‏های معقولی را درباره آنها فراهم آورند.

این بحث تاکنون برخی شروط لازم برخورداری زندگی انسان از معنای مثبت را ارائه کرده است. برخی از این شروط بر اساس ارزش‏ها و برخی دیگر بر اساس اهداف مشخص شده‏اند. طبیعی است که از خود بپرسیم که چگونه نگاه‏های ارزش‏گروانه و غایت‏گروانه درباره معنای زندگی انسان می‏توانند با هم هماهنگ شوند. یک پیشنهاد جالب و باارزش این است که شروط ارزش‏گروانه و غایت‏گروانه برای برخورداری زندگی انسان از معنای مثبت به طور جداگانه ضروری و به طور مشترک کافی است. اما من از رویکردی نسبتا متفاوت درباره مشکل هماهنگ کردن نگاه‏های ارزش‏گروانه و غایت‏گروانه حمایت می‏کنم. اگرچه من نمی‏دانم چگونه این مطلب را اثبات کنم ولی گمان می‏کنم که شروط ارزش‏گروانه و غایت‏گروانه از نظر مفهوم دو نوع معنای متمایزند، و لذا من معتقدم که زندگی انسان می‏تواند دارای بیش از یک نوع معنا باشد. به نظر من ممکن است که زندگی انسان قبل از مرگ قطعا برخوردار از معنای مثبت ارزش‏گروانه و فاقد معنای مثبت غایت‏گروانه باشد و نیز ممکن است که زندگی انسان قبل از مرگ قطعا فاقد معنای مثبت ارزش‏گروانه و واجد معنای مثبت غایت‏گروانه باشد. بنابراین، حس و شهود من درباره این مطالب مرا در طبقه‏بندی معنای زندگی انسان نسبت به وجود یک [معیار] تمایزدهنده و نه یکی‏کننده آنها ترغیب می‏کند. لذا من طرح زیر را درباره هماهنگ ساختن دو نگاه متفاوت درباره معنای زندگی پیشنهاد می‏کنم.

معنای ارزش‏گروانه: زندگی انسان برخوردار از معنای مثبت ارزش‏گروانه است اگر و تنها اگر: (۱) آن زندگی دارای ارزش واقعی مثبت باشد و (۲) آن زندگی روی هم رفته برای شخصی که آن را می‏گذراند خوب باشد؛

معنای غایت‏گروانه: زندگی انسان برخوردار از معنای غایت‏گروانه مثبت است اگر و تنها اگر: (۱) آن زندگی دارای برخی اهداف باشد که صاحبِ آن زندگی، آنها را غیرپیش‏پاافتاده و قابل دسترسی بشمارد؛ (۲) این اهداف دارای ارزش مثبت باشند؛ (۳) آن زندگی همچنین برخوردار از اعمالی باشد که به سمت دست‏یابی به این اهداف قرار داده شده باشند و با شور و اشتیاقی به‏جا آورده شوند؛

معنای کامل: زندگی انسان معنای کامل مثبتی دارد اگر و تنها اگر آن زندگی برخوردار از هم معنای ارزش‏گروانه مثبت باشد و هم برخوردار از معنای غایت‏گروانه مثبت.

تااینجا استدلال من‏این‏بود که‏مسیحیان و خداگروان‏دیگر با پویاسازی‏آموزه‏های‏سنتی یا اصلاح‏شده آفرینش و نجات می‏توانند ادعا کنند که زندگی انسان‏ها هم برخوردار از معنای ارزش‏گروانه مثبت است و هم دارای معنای غایت‏گروانه مثبت. بنابراین، خداگروی جهان‏بینی خوشبینانه‏ای را ارائه می‏کند که زندگی انسان‏ها در آن می‏تواند دارای معنای کامل و مثبتی باشد. امّا من تصور می‏کنم که خداگروی مسیحی این مطلب را دست کم با ارائه دو داستانِ مثل هم به شیوه‏ای خاصّ عرضه کرده است. وظیفه نهایی من این است که چیزی درباره یکنواختی روایت مسیحی از معانی زندگی انسان بگویم.

یکنواختی در داستان: دو حکایت مسیحی

در اوج رونق پوزیتیویسم منطقی، بحث فلسفی درباره معنای زندگی در معرض شک و تردید قرار گرفت. هنگامی که جوان بودم بیش از یک بار این دلیل را به سود شک و تردید درباره معنای زندگی شنیدم که بدین نحو بیان می‏شد. حاملان معنا مانند متون یا گفتارها سرشتی زبانی دارند. امّا زندگی انسان سرشتی زبانی ندارد. بنابراین، نسبت‏دادن معنا به زندگی انسان به «خلط مقولی»[Category mistake] دچار شده است. از این‏رو، پرسش از چیستی معنای زندگی انسان یک شبه‏پرسش است.

در زمان خود ما در دوران پس از پوزیتیویسم، احتمالاً این استدلال بسیار شتاب‏آلود و آشفته بنظر می‏رسد و لذا نتیجه متقاعدکننده‏ای در پی نخواهد داشت. مطمئنا زندگی انسان به خودی خود یک متن یا یک گفتار نیست، امّا از حوادثی که زندگی انسان را شکل می‏دهند می‏توان حکایت کرد و حکایت‏های زندگی انسان‏ها سرشت زبانی معناداری دارند. به علاوه، تاریخ انسان می‏تواند موضوع یک فراداستانِ زبانی معنادار باشد. البته چنین نیست که تمام داستان‏های زندگی انسان‏ها حاکی از برخورداری آنها از معنای مثبت به یکی از معانی‏ای که در بالا بیان شد، باشند. مثلاً یک حکایت ممکن است زندگی انسان را بر اساس «قصه‏ای به تصویر کشد که حاکی از هیچ چیز نیست و آن را یک احمق گفته و مملو از سر و صدا و هیجان است.»۱۶ یا ممکن است یک حکایت زندگی انسانی را توصیف کند که فاقد معنای مثبت به معنای سه‏گانه‏ای که در فصل قبل بیان شد، باشد. با وجود این، برخی داستان‏ها زندگی انسان‏هایی را مطرح می‏کنند که از این معانی سه‏گانه برخوردارند. داستان‏های انجیل از زندگی عیسی شرح زندگی انسانی است که برای مسیحیان اهمیت خاصّی دارد.

اگر سخن اخیر نیکولاس ولترسترف [Nicholas Wolterstorff] را بپذیریم، گمان می‏کنم داستان‏های انجیل را «به عنوان «انگاره‏های»[ Portraits] عیسی بهتر بتوان درک کرد؛ داستان‏هایی که سروده شده‏اند تا روشن سازند که او واقعا چه کسی بود و در واقع در زندگی، مرگ و رستاخیز وی چه اتفاقی افتاد.»۱۷ همانطور که سایمون شَما[Simon Schama] در کتاب اخیر خود، واقعیات بی‏روح،[ Dead Cerbainbies] درباره مرگ ژنرال جیمز ولف[James Wolfe] در دشت‏های ابراهام می‏گوید، آنچه داستان‏ها در مواردی بر آن تأکید دارند این «نیست که وقایعْ فلان طور و بهمان طور رخ داده‏اند بلکه این است که، چه آن وقایع رخ داده باشند یا رخ نداده باشند، این وقایع می‏توانستند فلان‏طور و بهمان طور رخ دهند.»۱۸ بنابراین، اهمیت انگاره عیسی که برای پیروان مسیحی او روایت شده، در این است که آن انگاره الگویی در اختیار آنها می‏نهد که تا آنجا که شرایط اجازه می‏دهد، داستان زندگی خویش را با آن سازگار سازند. البته، این سخن که مسیحیان در زندگی خویش باید به زندگی عیسی تأسی جویند، موضوعی آشنا در معنویت مسیحی است؛ توماس آکمپیس[Thomas A Kempis] در تشبّه به مسیح[Imitation of Christ] همین موضوع را با استحکام خاصی پرورانده است. سورن گرکه‏گارد[Soren Kierkegaard] در اثر خویش، عمل در مسیحیت،[ Practice in Christianity] همین مطلب را بر اساس تفاوت فاحشی که میان ستایش کردن از مسیح و تشبه به مسیح می‏نهد، توضیح می‏دهد.

بر طبق سخن آنتی کلیماکوس،[ Anit-Climacus] نام مستعار نویسنده کتابِ عمل در مسیحیت، «زندگی مسیح در این عالم الگوست؛ من و هر مسیحی باید تلاش کنیم تا زندگی‏مان را شبیه زندگی او بسازیم.»۱۹ این مطالبه جدّی است زیرا شباهت باید تا آن‏جا که ممکن است حاصل شود. او به ما می‏گوید: «پیرو باش» بدین معنا که زندگی تو باید به آن اندازه شبیه به مسیح باشد که انسان می‏تواند در زندگی خود به او تشبّه بورزد. مسیحی که باید به او تشبه ورزید، مسیح با جلال و جبروتی نیست که رجعت کرده بلکه مسیحی است که در تاریخ آدمی به صلیب کشیده شده است. بنابراین، پیروان مسیح باید با مسیح در خفت[Low Liness] و خواری[abasement] وی به همدلی رسیده باشند.

نکته‏ای که از این مطلب استفاده می‏شود این است که پیروان مسیح آمادگی تحمل درد و رنج را داشته باشند، همانطور که مسیح درد و رنج را تحمل کرد. آنتی کلیماکوس می‏گوید که مسیح آزادانه خواست تا انسانی بی‏آلایش باشد؛ زیرا او «خواست تا بیان کند که حقیقتِ [مسیح] باید از چه چیز رنج ببرد و باید در هر نسلی از چه چیز رنج ببرد. بنابراین، پیروان مسیح باید تحمل درد و رنجی شبیه درد و رنج مسیح را بخواهند. آنتی کلیماکوس لوازم این سخن را توضیح می‏دهد: «رنج بردنی که تا حدّی شبیه به رنج بردن مسیح است به این نیست که از سَرِ شکیبایی امور اجتناب‏ناپذیر را تحمل کنیم، بلکه به این است که از شرارت و پلیدی مردم رنج ببریم؛ زیرا انسان به عنوان یک مسیحی یا از آن‏رو که مسیحی است می‏خواهد و تلاش می‏کند تا کارهای خوب انجام دهد. بنابراین انسان می‏تواند با بی‏توجّهی به تمایل خویش به خوبی‏ها، از این درد و رنج دوری بجوید.»۲۲ امّا از آن‏جا که مسیحیان بی‏توجّهی به خوبی‏ها را بر نمی‏تابند، باید دقیقا به خاطر سعی و تلاش برای انجام خوبیها با طیب خاطر از شرارت و پلیدی مردم رنج ببرند.

آنتی کلایمکوس به طرز ملیحی شرح می‏دهد که اگر طیف‏های مختلفی از مردم فرهیخته هم‏عصر مسیح بودند، چگونه ممکن بود از او برنجند. یک انسان خردمند و فهمیده می‏تواند بگوید: مسیح درباره آینده خویش چه کرد؟ هیچ. آیا او شغل ثابتی[Permanent] داشت؟ نه. انتظارات[Permanent] او چیست؟ هیچ. یک کشیش می‏تواند او را به عنوان «یک شیّاد یا عوام‏فریب»۲۵ متهم کند. یک فیلسوف می‏تواند او را به خاطر فقدان یک نظام [فکری [و تنها داشتن «اندکی پند و اندرز، تعدادی ضرب‏المثل و چند حکایت»، که او مُدام آنها را تکرار و بازگو می‏کند و بدین طریق خلایق را غافل می‏کند،»۲۶ به نقد بکشد. دیگران می‏توانند او را به شیوه‏های دیگری مسخره و از او عیب‏جویی کنند. با این همه، آنتی‏کلیماکوس بر این نکته تأکید می‏کند که هیچ کس نمی‏تواند به ایمان کامل مسیحی دست یابد بی‏آن‏که ابتدا با احتمال اهانت مواجه شود. او می‏گوید که انسان «از احتمال اهانتِ شخص، یا به اهانت روی می‏آورد یا به ایمان ولی هرگز به ایمان دست نمی‏یابد مگر از طریق احتمال اهانت.»۲۷ بنابراین، پیروان مسیح نیز می‏توانند امید داشته باشند که آزاردهنده[offensive] شمرده شوند؛ آن هم از سوی کسانی که تصمیم گرفته‏اند تا به اهانت بیشتر از ایمان توجه کنند.

بنابراین، پیروان مسیح باید به خاطر تلاش برای انجام کارهای خوب انتظار مصائب رنج‏آور داشته باشند و امیدوار باشند تا آزاردهنده به حساب آیند. اگر کسی می‏خواهد به عنوان یک پیرو به مسیح بپیوندد، باید آگاهی واقع‏بینانه از شرایطی داشته باشد که آیین مریدی بر اساس آن شرایط، تعیین شده است. بر طبق سخن آنتی‏کلماکوس، آن شرایط به قرار زیر است: «درست هم‏چون یک انسان فقیر، خوار، اهانت‏شده، مسخره‏شده شویم و حتی اگر ممکن باشد اندکی بیش از اینها. به علاوه، توجه کنیم که پیرو انسانِ خواری هستیم که هر انسان فهمیده‏ای از او می‏گریزد.»۲۸ اگر هیچ یک از پیروان مسیح در معرض چنین رفتارهایی قرار نگیرند حتما نتیجه اقبال خوشی است که آنها نمی‏توانستند روی آن حساب کنند یا انتظار آن را داشته باشند. هیچ یک از کسانی که صرفا دوستدار مسیح‏اند، نمی‏خواهند بر اساس شرایط فوق به مسیح بپیوندند.

میان یک پیرو[imitator] و یک دوستدارِ[admirer] صرف چه تفاوتی است؟ آنتی کلیماکوس می‏گوید: «یک پیرو یا به آنچه مسیح تحسین می‏کند، آراسته است یا سعی می‏کند تا بدان آراسته گردد»، «و یک دوستدار مسیح خویش را بر کنار نگاه می‏دارد تا به آنچه مسیح تحسین کرده، آراسته گردد یا حداقل تلاش می‏کند تا بدان آراسته گردد؛ در حالی که آگاهانه یا ناآگاهانه بدین نکته توجه ندارد که آنچه تحسین شده، متضمن مطالبه‏ای از اوست. تفاوت میان یک پیرو و یک دوست‏دار مسیح را باید با وضوح بیشتری در واکنش متضاد آنها به مطالبات عملی و جدّی آیین مریدی دید. یک دوستدار صرف تنها حاضر به تظاهر به پیروی مسیح است. بر طبق سخن آنتی کلیماکوس، «یک دوست‏دار حاضر به انجام هیچ فداکاری نیست؛ به هیچ‏وجه از حق خویش صرف‏نظر نمی‏کند، از هیچ چیز دنیوی دست بر نمی‏دارد، مایل به تغییر در زندگی خویش نیست، تمایلی به آراستگی به صفات پسندیده ندارد، مجالی به بارتاب آن صفات پسندیده در زندگی‏اش نمی‏دهد ــ امّا در مقام حرف و سخن، درباره این‏که چه اندازه قدر و ارزش مسیحیت را می‏داند، کم نمی‏آورد.»۳۰ برعکسِ دوست‏دار صرف مسیح، پیرو مسیح علاوه بر این‏که در مقام سخن به حقیقت مسیحیت اذعان دارد، با قاطعیت از «آموزه‏های مسیحی در اخلاق و تکلایف و درخواست مسیحیت برای مُردن برای این دنیا و چشم‏پوشی از این امور خاکی و کف نفس[self-denial] تبعیت می‏کند.»۳۱ آنتی‏کلیماکوس به طنز این نکته را اضافه می‏کند که دوستداران صرف مسیح مسلّما از یک پیرو واقعی مسیح خشمگین می‏شوند. هیچ‏یک از مسیحیان دیدگاه افراطی کرکه گارد درباره مقتضیات مریدبودن را نخواهند پذیرفت. از مسیحیان دعوت شده تا داستان‏های زندگی خویش را با انگاره مسیح منطبق سازند، انگاره‏ای که در داستان‏های انجیل جای دارد. حال اگر بپذیریم که دیدگاه افراطی کرکه گارد نزدیک به سخت‏گیرین[demandiny] تفسیر درباره سرِّ این دعوت است، می‏توان از آن درباره معانی زندگی بخصوص مسیحی درس گرفت. اگر فرض کنیم که زندگی یک پیرو موفق مسیح، بنابر روایت کرکه گارد از یک پیرو موفق، به‏رغم رنجی که احتمالاً در زندگی او وجود دارد، برخوردار از معنای غایت‏گروانه مثبت خواهد بود، ظاهرا هیچ مشکلی وجود نخواهد داشت. از نظر کرکه گارد، پیرو موفق مسیح کسی است که علاقه و سعی خود را صرف انجام امور نیک کند. امّا اگر فرض کنیم که چنین زندگی‏هایی برخوردار از معنای ارزش‏گروانه مثبت نیز خواهد بود، با مشکل مواجه می‏شویم البته اگر زندگی با مرگ جسم متوقف گردد؛ زیرا برای صاحبان برخی از این زندگی‏ها روشن می‏شود که روی هم رفته زندگی‏شان خوب نیست. امّا، البته زندگی این جهانی مسیح، که با رنج وحشتناک و مرگ خفت‏آوری پایان یافت، درست به همین مشکل دامن می‏زند. امّا این بخشی از ایمان مسیحی سنتی است که زندگی مسیح با مرگ جسم او پایان نیافته است بلکه بعد از رستاخیز وی استمرار یافته و تا بازگشت او به بهشت استمرار خواهد یافت و بدین جهت زندگی او روی هم رفته خوب است. شبیه زندگی خود مسیح، زندگی حداقل پیروان موفق مسیح، بنابه روایت کرکه گارد از پیرو موفق، روی هم رفته برای آنها نیز خوب است. تنها اگر آنها در ورای مرگ به نوعی زندگی پس از مرگ قائل باشند به نظر می‏رسد برای کسب معنای ارزش‏گروانه مثبت و در نتیجه کسب معنای کامل و مثبت برای زندگی تمام یکسانی که داستان‏های زندگی‏شان، تا آن‏جا که در توان انسان است، با الگو و سرمشق مطرح در داستان‏های انجیل از زندگی مسیح هماهنگ است. بنابر روایت کرکه گارد از مفاد چنین هماهنگی، بقای پس از مرگ ضروری است.

همچنین مسیحیت قصّه سرنوشت آدمی را از دریچه فرا داستان عظیم تاریخ نجات انسان باز می‏گوید. قصه سرنوشت آدمی با آفرینش او به صورت خدا و شبیه او آغاز می‏شود. تجسد، که خدای پسر در آن کاملاً انسان می‏شود و انسان گناهکار را آزاد می‏سازد، واقعه‏ای سرنوشت‏ساز است. این قصّه با وعده آمدن ملکوت خدا به او خود می‏رسد. بر سر برخی پرسش‏ها درباره جزئیات تاریخ نجات در مسیحیان انشعاب پیدا شده است. آیا در نهایت تمام انسان‏ها نجات خواهند یافت؟ اگر برخی انسان‏ها نجات نیابند، خدا چنین وضعیتی را برای آنها رقم نزده است؟ امّا چارچوب کلی حکایت، عشق خدا به بشریت و تألمات او را آشکار می‏سازد؛ تألماتی که خواسته الاهی بوده و در ضمن آنها عشق خدا اظهار شده است. تأکید داستان بر آنچه خدا برای انسان‏ها انجام داده، نیز این نکته را روشن می‏سازد که از نگاه خدا انسان‏ها مهم‏اند.

حکایت تاریخ نجات، برخی از اهداف خدا برای تک‏تک انسان‏ها و کلاً بشریت را آشکار می‏سازد. مسیحیان امیدوارند تا خویش را با این اهداف هم‏سو سازند و تا آن‏جا که شرایط آنها اجازه می‏دهد، برای پیشبرد آن اهداف اقدام کنند. بنابراین چنین اهدافی می‏تواند از زمره اهدافی باشند که به زندگی مسیحی معنای ارزش‏گروانه مثبت می‏دهد و در نتیجه کمک می‏کنند تا به زندگی مسیحی معنای کامل و مثبت دهند. به یقین، ما می‏توانیم بگوییم که هر مسیحی و در واقع، هر انسانی نقش معناداری، در اجرای نمایش بزرگ تاریخ نجات دارد؛ البته اگر دیدگاه مسیحیت درباره ترکیب این نمایش بزرگ حتی تا حدودی درست باشد.

امّا درباره آن کسانی که هم‏سویی خویش با اهداف خدا را رد می‏کنند، چه باید بگوییم؟ مرقس۱۴: ۲۱ به نقل از عیسی می‏گوید: «به درستی که پسر انسان به طوری که درباره او مکتوب است، رحلت می‏کند. لیکن وای بر آن کسی که پسر انسان به واسطه او تسلیم شود، او را بهتر می‏بود که تولد نیافتی.» اگر برای یهودای اسخریوطی[Judas] بهتر آن بود که زاده نمی‏شد، پس زندگی، روی هم رفته برای او خوی نیست، و در نتیجه فاقد معنای ارزش‏گروانه مثبت است. اگر این نگاه سنتی را بپذیریم که یهودای اسخریوطی در حالی از جهان رخت بربست که در مخالفت با اهداف خدا ثابت و محکم بود و لذا تا ابد در جهنم رنج خواهد بُرد، این نتیجه‏گیری درست خواهد بود که زندگی او فاقد معنای ارزش‏گروانه مثبت است. امّا اگر نظریه رستگاری فراگیر آدمیان را بپذیریم، حتی یهودای اسخریوطی سرانجام به سوی خدا برخواهد گشت و خویش را با اهداف خدا هم سو خواهد کرد و نجات خواهد یافت. اگر چنین شود، حتی زندگی یهودای اسخریوطی در نهایت دارای معنای ارزش‏گروانه مثبت و معنای غایت‏گروانه مثبت خواهد بود. به‏هرحال، این سخن درست نیست که برای یهودای اسخریوطی بهتر آن بود که زاده نمی‏شد.

تامس نیکل[Thomas Nagel] در بحث جذّابی پیرامون معنای زندگی می‏گوید که از نگاه آفاقی[objective] و فارغ‏دلانه، زندگی انسان‏ها فاقد اهمیت یا ارزش زیادی[significance] است. او می‏گوید: هر گاه از افقی بالا و فارغ از التزام به این زندگی، بدان دلیل که زندگی توست، و شاید حتی می‏توان گفت فارغ از احساس یگانگی است با انسان‏ها، به سعی و تلاش‏هایت نظر کنی، نوعی همدلی با فقرای بیچاره را در خود احساس می‏کنی و کم و بیش از کامیابی آنها مسرور و از ناکامی‏های آنها دل‏نگران می‏شوی.»۳۲ امّا نیکل در ادامه می‏گوید: «اگر فقراء بیچاره [در زندگی] دچار ناکامی شوند، چندان اهمیتی ندارد و شاید اگر اصلاً پا به عرصه وجود نمی‏گذاشتند هم اهمیتی نداشت.»۳۳ من گمان می‏کنم که مسیحیان به درستی بر جذابیت این بُعد از دیدگاه آفاقی تأکید می‏کنند. از دیدگاه آنها، دیدگاه آفاقی دیدگاه خدای عالمِ مطلق و خیرخواه مطلق است. ایمان مسیحیان به آنها می‏گوید که انسانیت برای چنین جزایی آن قدر مهمّ است که او آزادانه تجسد در قالب انسان را بر می‏گزیند و رنج می‏برد و برای وظیفه‏اش جان می‏دهد.

دامی که مسیحیان باید از افتادن در آن دوری کنند، پذیرش این نکته است که انسانیت مهم‏ترین چیز یا تنها چیز مهمّ از منظر خدا است. چنین مفروضاتی حاکی از یک انسان‏گرایی[antnro pocentvism] جهانی غرورآمیز است. نیکل ادعا می‏کند که عام‏ترین تأثیر دیدگاه افاقی باید نوعی تواضع باشد؛ اذعان به این‏که تو اهمیتی بیش از این‏که هستی نداری یا اذعان به این واقعیت که چیزی برای تو از اهیمت برخوردار است یا اگر تو کاری انجام دادی یا از چیزی رنج بُردی، آن چیز یا کار خوب یا بد خواهد بود، حاکی از اهمیت صرفا موضعی این واقعیت است.»۳۴ مسیحیان بر این باورند که انواعی از واقعیت‏هایی را که نیکل یادآور شد، بیش از اهمیتی صرفا موضعی دارند و دلایلی بر این باور خویش دارند.

آنها باید از تواضع برخوردار باشند تا اذعان کنند که چنین واقعیت‏هایی ممکن است به درستی اهمیت جهانی کمتری از واقعیت‏های دیگری داشته باشد که خدا از آنها آگاه است. به عبارت دیگر، در نگاه معتدل مسیحی، درباره این‏که برای انسان‏ها چه چیز خوب یا بد است که انجام دهند یا رنج آن را تحمل کنند، واقعیت‏ها اهمیت جهانی دارند؛ زیرا خدا به آنها اهمیت می‏دهد ولی اگر مسیحیان گمان کنند که خدابه چنین واقعیت‏هایی بیش از چیزهای دیگری که در جهان آفرینش وجود دارد، اهمیت می‏دهد، به دلیل و شاهد[unwarranted] خواهند بود. زندگی‏های انسان و حیات انسانی عموما از لحاظ آفاقی مهمّ‏اند. اما در اهمیت آنها نباید مبالغه شود.

و نباید مسیحیان هم در وثوق به منشأ داستان‏هایشان درباره معانی زندگی مبالغه کنند. داستان‏های انجیل به تفاسیر مجال می‏دهند و از نظر تاریخی تفاسیری مقبول، متنوع و غالبا متعارض دارند. هرگاه تفاسیر معقول رو در روی هم قرار می‏گیرند، باید از وثوق به صحت انحصاری هر یک از آنها کاست. علاوه بر این، ادیان دیگر داستان‏های قابل قبولی دارند تا درباره معانی زندگی سخن بگویند، همانطور که برخی نگرش‏های غیردینی درباره معانی زندگی حرف دارند. با توجه به چالش میان کثرت‏گرایی معقول در درون مسیحیت و کثرت‏گرایی معقول در میان ادیان، مسیحیان باید به هنگام طرح ادعاهایی درباره معانی زندگی، تواضع معرفتی را پیشه خود سازند. من تصور می‏کنم که مسیحیان می‏توانند در این باور که داستان‏های مسیحی بهترین داستان درباره معانی زندگی را فراهم می‏کنند، بر حق باشند، امّا به باور من، در ادعای فراهم ساختن داستان کامل معنای زندگی باید با ترس و لرز قدم برداریم. با این‏که مسیحیت معانی زندگی برمی‏آورد، ولی این مطلب نباید به مسیحیان چنان تضمینی بدهد که در آنها گرایش متکبرانه‏ای پیدا شود و داستان خویش را از دیگر سرچشمه‏های بصیرت در معانی زندگی جدا و برتر بدانند.*

*پی‏‌نوشت‏های مؤلف چاپ نشده است.

این نوشته ترجمه‏‌ای است از:

Quinn, Philip L., “How Christianity Secures Life’s Meaning”, in The Meaning of Life in the World Religions, ed. by Joseph Runzo and Noncy Martin, Oneworli Oxford, 2000.

منبع: مجله هفت آسمان، شماره ۲۸ ، زمستان ۱۳۸۴ ، صفحات ۱۳۷ تا ۱۵۶

این را هم ببینید

ar-ar-p03

روش‌ نقد اندیشه‌ چگونه‌ است‌؟

آنچه‌ در پاسخ‌ به‌ اين‌ سؤال‌ می‌آيد، در واقع‌، روشهای عام‌ نقد انديشه‌ است‌، و نقد در حوزه‌های‌ تخصصی‌ هر علم‌، مخصوص‌ صاحب‌نظران‌ همان‌ علم‌ است‌. روش‌ نقد انديشه‌، روشی‌ است‌ با ماهيت‌ عقلی‌ كه‌ خود وامدار چند علم‌ است‌، و برای‌ تحقق‌ آن‌ به‌ منطق‌ صوری‌ (در مقابل‌ مادی‌)، معرفت‌شناسی، فلسفه‌ علم‌، و بنابر يك‌ نظر، به‌ روش‌شناسی‌ نيز نياز هست‌.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *