خانه » مقاله‌ها » هنر » مسیح از مرگ تا رستاخیز: نگاهی به تصلیب در نگارگری غرب

مسیح از مرگ تا رستاخیز: نگاهی به تصلیب در نگارگری غرب

masaccio-crucifixionصلیب نشان یا نماد اصلی دین مسیحی است. ساده ترین شکل صلیب یک تیر چوبی عمودی است که بالای آن یک تیر کوچکتر افقی قرار گرفته است. در امپراتوری روم جرم های سنگین را با بستن یا میخکوب کردن گناهکار به صلیب مجازات می کردند. طبق روایات دینی، عیسی نیز به دستور پیلاطوس فرماندار رومی اورشلیم به صلیب کشیده شد.

نخستین مسیحیان آلت صلیب را که پیشوای آنها بر آن جان داده بود، مقدس شمردند و در نیایش و مناسک خود گرامی داشتند. در سال ۳۱۲ که قیصر کنستانتین با پیروزی بر رقبای خود، مسیحیت را به کیش رسمی امپراتوری رم بدل کرد، راه برای تأسیس کلیسای کاتولیک هموار شد. از آن پس صلیب در روندی کمابیش پرشتاب، به صورت آرم یا علامت اصلی حاکمیت سیاسی نیز در آمد؛ و در برابر صلیب، که اینک تقدس یافته بود، به عنوان آلت مجازات (اعدام) منسوخ شد.

صلیب از نیایش تا هنر

رسم صلیب از قرن چهارم میلادی تا چند سده، مضمون اصلی یا موتیف محوری در نگارگری غرب بوده و تکامل هنر نقاشی را دست کم تا سده های میانه، می توان با سیر این فن سنجید و مترادف شمرد. نقاشی اروپایی تصویر صلیب را به همراه مرد مصلوب یا بدون آن، در هزاران تابلو یا پیکره ثبت کرده است. در برابر، کلیسا نیز از نگارگری به عنوان افزار اصلی تبلیغ و گسترش باورها و آموزه های خود بهره برده است.

hm_staedel5در دوران امپراتوری بیزانس، کیش مسیحیت نفوذ و حاکمیت خود را با صلیب ها و شمایل ها و پرده های بیشمار به سرزمین های دور و نزدیک گسترش داد. انبوه نقاشان و رسامان مسیحی که هنوز نام و نشانی نداشتند، روایات دینی را نخست به عنوان آرایه ها و زینت های کلیسایی و سپس به عنوان آثار مستقل تولید می کردند. کار آنها قبل از هر چیز ارزش دینی و نقش عبادی داشت.

به دنبال تحولاتی که در چرخش هزاره اول مسیحی پیش آمد و با شکست قطعی فتنه “شمایل شکنی”، در حوالی قرن های دهم و یازدهم میلادی رفته رفته شخص مصلوب، از خود صلیب اهمیت بیشتری پیدا کرد و به ویژه در بخش‌های غربی امپراتوری، علاقه به تصویر “فرزند خدا” فزونی گرفت.

در همین مرحله یکی از مهم ترین و پیچیده ترین پیشرفت‌ها در سیر هنر نقاشی روی داد و آن تحول شمایل به پرده بود. عبور از منظره به صحنه یا گذار از نظر به متن بود. به عبارت ساده‌تر یک تصویر نباید تنها برگردان نمادین یا آیینی یک ایده یا نظر، بلکه باید لمحه ای یا برشی از یک “حادثه” باشد و یک “درام” را بازگو کند.

میراث تصویری مسیحیت

اناجیل چهارگانه با اختلافاتی اندک، زندگی مسیح را گزارش کرده اند. سه انجیل متی و مرقس و لوقا، زندگی نامه وار هستند و برداشت عینی تری از زندگی عیسای ناصری ارائه می دهند، اما انجیل یوحنا گزارشی تفسیری و شاعرانه تر دارد.

غیر از تولد عیسی که شأن و مقامی خاص دارد و باید جداگانه به آن پرداخت، آخرین مرحله زندگی مسیح بی تردید پرکشش ترین بخش زندگی اوست که به ویژه برای تاریخ هنر اهمیت زیادی دارد.

kuasprبرای هنر که “حقیقت” را بیشتر با دید شهودی و باطنی دنبال می‌کند، جنبه‌های مذهبی یا حتی تاریخی مسیح اهمیت زیادی ندارد. این سیمای اسطوره‌ای اوست که بیشتر سرچشمه ذوق آوری و آفرینندگی است. سرگذشت مسیح تکرار یا تداوم رشته ای دراز از اسطوره های زایندگی و باروری است. تمام خدایان باروری از سرنوشتی دوگانه گذر می‌کنند: مرگ و رستاخیز.

“عهد جدید” آخرین مرحله زندگی مسیح را با ذکر برخی جزئیات روایت کرده است، که می توان به سادگی آن را مرور کرد:

پس از آنکه پیلاطوس دستور قتل عیسی را صادر کرد، سربازان به گرد او حلقه زدند و او را به باد کتک گرفتند. لباس او را در آوردند، شنلی ارغوانی بر دوش او انداختند، تاجی از خار بر سرش گذاشتند و چوبی به عنوان “عصای سلطنت” به دستش دادند و به تمسخر او پرداختند، چون او خود را “پادشاه یهودیان” خوانده بود.

با تازیانه تمام بدنش را در خون غرقه کردند و سپس او را واداشتند که صلیبی سنگین را به دوش بکشد و به بالای تپه جلجتا حمل کند که جایگاه اعدام تبهکاران بود. بر فراز تپه، دست و پای او را به تیر صلیب میخکوب کردند و چوبه را بر پا داشتند، در حالیکه در دو سوی او دو راهزن نیز بر صلیب بودند.

fragmentبسیاری از لشکریان، کاهنان و سران قوم یهود تمسخرکنان از برابر صلیب گذشتند و به او دشنام دادند و بر او آب دهان افشاندند. نگهبانان نه تنها به ناله های جانگداز او وقعی نگذاشتند، بلکه با سرنیزه پهلوی او را دریدند و به جای آب گوارا، سرکه و جوشاب به دهان خشک او فرو بردند.

در آن نیمروز که جمعه بود، تا سه ساعت بعد از ظهر دنیا تاریک و ظلمات شد. تمام کائنات در خاموشی فرو رفت، تا سرانجام پسر خدا از جگر فریاد برداشت: “الهی، الهی، چرا مرا تنها گذاشتی؟” پس آهی کشید و جان سپرد.

همان دم زمین و آسمان به هم آمد. ناگهان در معبد بزرگ پرده ای بلند از بالا تا پایین دریده شد. زمین لرزید، دیوار شهر فرو ریخت، صخره ها پایین افتادند. بسیاری از گورها شکافته شدند و مرده های خود را پس دادند.

به سوی واقع نمایی کلاسیک

از نیمه قرن سیزدهم نقاشان اروپایی نخستین نقش های “نمایشی” را روی دیوارها و بوم ها آوردند. هنرمندان ایتالیایی گام قطعی را از ترسیم صلیب به روایت تصلیب برداشتند. چیمابوئه، دوچو و جوتو از آن پس نه یک نماد ساکن و ابدی، بلکه یک فضای زنده را تصویر کردند. فیگورها هر روز حالت زنده تر و طبیعی تری به خود گرفتند. آرامشی باوقار و تأمل انگیز، بر انگیزه و هدف “عبادی” این هنر تأکید می کند.

تابلوی تصلیب که ماساچو در سال ۱۴۲۶ رسم کرده، آخرین دستاوردهای فنی این مرحله از تکامل را به خوبی نشان می دهد.

“مصایب مسیح”

با رنسانس، انسان گرایی یا اومانیسم در فلسفه و هنر چیره شد. استادان بزرگ این دوره، رافائل و میکل آنژ در ایتالیا، رامبراند و فان آیک در فلاندر چهره ای انسانی از مسیح ارائه دادند. موجودی که به مقام قدسی خود قانع نشده، بلکه با فدا کردن جان خود، عشق خود را به آدمیان ثابت کرده بود. از این دیدگاه مسیح جایگاهی تازه و ملموس تر یافت. یک میانجی که مقدر بود شرارت و تیرگی زمین را با پاکی و روشنی آسمان پیوند دهد.

gruenewald_kreuzigungجدا از وجه “قدسی” در سیمای مسیح، عیسی دستکم از رهگذر رنج و مرگ، از “پدر” جدا شده و با آدمیان همانند شده بود. در این رویکرد تازه، مسیح دیگر تنها “بشارت دهنده”، “پسر خدا” یا “ناجی موعود” نیست، انسانی از گوشت و استخوان که بر صلیب بیش از هر چیز زجر کشیده است.

جنبش روشنگری، انقلاب صنعتی و رشد طبقه متوسط در اروپا، کلیسا را از رونق انداخت و اندیشه سکولار را در جوامع اروپای غربی گسترش داد. هنرمند آگاه این دوران همراه با “روح زمان” توانسته بود خلاقیت خود را از سلطه جهان‌بینی بسته دینی و ساختارهای کهن رهایی بخشد.

شاید گام قطعی را در ترسیم سیمای مسیح نقاشی به نام ماتیاس برداشت که حدود صد سال بعد به گرونوالد معروف شد. در تابلوی او مسیح با صورتی ساکن و نگاهی سرد به دوردست ها خیره نشده، بلکه سراپا حس و حالت است. او قبل از هر چیز یک انسان زجردیده واقعی است، با بدن زخم آلود، چهره غمگینی که گویا یک شبه پیر شده، انگشتان منقبض دست و پاهای مچاله شده…

نسیم مدرنیته

از قرن شانزدهم به این سو دیگر نه قراردادهای اجتماعی، نهادهای سیاسی یا سنت های مذهبی بلکه فردیت (آمیخته به شک و تردید) هنرمند است که بیشتر در آثار هنری متجلی می شود.

gerبا کنار رفتن یا سبک شدن موانع دینی، بازشناختن شرایط اجتماعی و سیاسی آثار هنری آسان تر می شود. مهمترین نکته این است که هنرمند دیگر تنها به سفارش کلیسا یا حمایت اشراف متکی نیست.

دین نه مجموعه ای از احکام رسمی، بلکه یک برداشت، یا تأویلی شخصی از متنی کهن است، که هنرمند آن را با قریحه هنری و وجدان شخصی خود می سنجد و نه فشارها و قراردادهای خارجی. رومانتیسیسم هنرمند را با این عزت و غرور آشنا می کند که او فراتر از قراردادها و سنت های اجتماعی است.

یکی از نمونه های درخشان برداشت تأویلی از مسیح را می توان در تابلوی تصلیب اثر ماکس کلینگر نقاش آلمانی دید که آن را در سال ۱۸۹۰ آفریده است.

این تابلو گسستی کامل از سنت نقاشی تصلیب به شمار می رود. رنگ های گرم و تند غروبی خونین را بر فراز جلجتا نشان می دهد. طرح و ترکیب و فضا تازه است: مسیح نه در مرکز تابلو بلکه سمت راست قرار گرفته، میان دو راهزنی که همراه او مصلوب شدند. جای او نه بالای جمع، بل در کنار آنها و هم‌سطح آنهاست.

مطابق داده های تاریخی که محکومان را برهنه بر دار می‌کردند، مسیح نیز برهنه است. برخلاف سنت که همیشه بدن مسیح را با لنگ یا پارچه می پوشاند. آدم‌های اثر واقعی و معاصر هستند. کلینگر در تصویر یوحنا که در سمت چپ صحنه ایستاده، از ماسک چهره مرده بتهوون استفاده کرده است.

مسیح در هنر مدرن

از امپرسیونیسم به این سو نقاشی غرب دنیای معاصر را با تمام تنش ها و تضادهایش نمایش داده است. سیمای مسیح، مانند بسیاری از موتیف های مألوف تاریخ نقاشی اهمیت خود را از دست داده است. جهان‌بینی مدرن فضا را بر ایمان دینی تنگ‌تر و تنگ‌تر کرده است، با وجود این هنر مدرن تصاویری بی‌نهایت متنوع از مسیح خلق کرده است.

gauguinپل گوگن در چند اثر خود برداشتی شخصی و شهودی و تا حدی “عوامانه” از روایات دینی ارائه داده است. در مسیحی که او ترسیم می کند، رنگ بر همه چیز غالب است، حتی نام تابلو رنگین است: مسیح زرد.

در این تابلو سادگی طرح و اشکال چشمگیر است، فیگورهای زمینی با شاخه درخت از عناصر آسمانی جدا شده اند. زنان روستایی با تخیل و دید باطنی خود به صحنه ای خیره شده اند که بی‌تردید وجود ندارد، اما به حواس طبیعی و غریزی آنها نزدیک است.

هنر مدرن قرن بیستم، در نمایش سیمای مسیح باز هم دورتر رفت و مسیح را در دنیای بحران‌زده و و زندگی پراضطراب خود غوطه ور ساخت. برداشت‌های تازه از سرگذشت مسیح به ویژه با وجوه اقتدار، خشونت و مرگ همراه می شود. در برخی از نمونه‌های هنر اکسپرسیونیستی، تصلیب می تواند رقت آور و ترحم انگیز باشد (مانند کارهای روئو)، می تواند حادثه‌ای بی‌اهمیت باشد (مثل کارهای ماکس بکمان) یا می‌تواند حتی پوچ و بیهوده باشد (مانند برخی از کارهای اوتو دیکس).

مسیح در مسلخ

فرانسیس بیکن هنرمند نامداری که در سال ۱۹۹۲ درگذشت، در مراحلی گوناگون از کار هنری خود از سال ۱۹۳۳ تا ۱۹۸۸ بارها به مسیح پرداخته است، در چند تابلوی منفرد و چند اثر سه گانه.

در تابلوی “برشی از تصلیب” متعلق به سال ۱۹۵۰، بیش از هر چیز یک تکه گوشت می‌بینیم، مانند لاشه ای که قصابان از چنگک آویزان می‌کنند. گوشت خام و خون آلود در بسیاری از کارهای بیکن استعاره شخصی او از مرگ است. بیکن در مصاحبه ای گفته است:

“تصاویر گوشت و کشتارگاه همیشه مرا به شدت تکان داده است، و این تصاویر در ذهن من با کل ماجرای تصلیب گره خورده است… می‌دانم که برای افراد مذهبی تصلیب معنا و اهمیت کاملا متفاوتی دارد، اما برای آدم بی‌ایمانی مانند من، این تنها نوعی از رفتار است که انسان می تواند نسبت به دیگران انجام دهد.”

بیکن تصلیب را نقشمایه مناسبی برای نمایش عواطف انسانی می‌داند، تا نفرت خود را از جنگ و خشونت بیان کند، و همچنین این “توانایی” که انسانی را قادر می سازد همنوع خود را شکنجه دهد و با خونسردی به تماشای درد و رنج او بایستد.

سوررئالیسم دالی

christusنمایش سالوادور دالی از صحنه تصلیب، انقلابی است که نقطه دید سنتی را یکسره کنار می گذارد. مسیح را از جایی می بینیم که تا کنون سابقه نداشته است: از فراز آسمان، از جایگاه خدایان.

مرجع کار دالی انجیل یوحنا بوده است، به عبارت دیگر نه زندگی مسیح، بلکه فضای لرزاننده “آخرالزمان” است که او را مجذوب کرده است. شبی تاریک و بی‌ترحم فرود آمده که این خاک تیره را تا ابد به مصیبتی بیکران گرفتار خواهد کرد. هرآنچه به زندگی و گذران آدمیان مربوط است و در پایین تابلو دیده می شود، در نابودی و تباهی فرو رفته است.

برای نمونه ای بدیع از آخرین دستاوردهای هنری می توان به اثری از استرید پروبست هنرمند آلمانی (متولد ۱۹۶۹) اشاره کرد که دستمایه کهنه را با دید و تخیلی تازه به روی بوم آورده است. خانم پروبست در اثری که به سال ۲۰۰۳ نقاشی کرده نشان می‌دهد که این مضمون باستانی همچنان می تواند منبع الهام و آفرینش باشد.

مسیح انقلابی!

در سینما و ادبیات آثار بسیاری می‌شناسیم که تصویری معترض و مبارز از مسیح ارائه کرده اند. در نقاشی قرن بیستم نیز می توان نمونه های فراوان یافت.

evrosاوروسکو یکی از استادان نامی سبک نقاشی دیواری در مکزیک بود. هنرمندی چپ گرا که نمی تواند بپذیرد مسیح در برابر زور و ستم تسلیم شود و به سادگی صلیب خود را تا بالای قتلگاه خود به دوش بکشد. پس تبری به دست او می‌دهد (عیسی در جوانی نجاری می کرد) تا قد راست کند و صلیب خود را درهم بشکند!

در اینجا با جابه جایی کامل اسطوره روبرو هستیم، هم در متن و هم در روایت. اوروسکو به تأویل بسنده نمی‌کند، بلکه اسطوره را خود از نو می‌سازد.

رستاخیز مسیح

در پایان سرگذشت مسیح چنین می خوانیم: پیکر عیسی را در گوری نهادند، صخره ای سنگین بر در آن گذاشتند و لشکریان به نگهبانی از آن ایستادند. روز سوم که یکشنبه بود، زمین لرزه‌ای چنان شدید در گرفت که آن صخره عظیم از دهانه مقبره به کناری افتاد. نگهبانان به خود لرزیدند و از وحشت قالب تهی کردند.

در دم فرشته ای از آسمان به زیر آمد و از دور مردم را ندا داد که: “مسیح را در تنگنای این گور مجویید. او چنانکه خود وعده کرده بود، اینک دوباره زنده شده و در جلیله منتظر شماست.” شاگردان و پیروان مسیح به جلیله رفتند و با او دیدار کردند.

matthias_gruenewald_isenheiبرای تجسم صحنه رستاخیز مسیح یک تابلو کافی است:

این تابلو در آرایش استادانه طرح و ترکیب و آمیزش سنجیده رنگ و نور اثری درخشان است. مسیح با حرکتی نیرومند و انفجارآسا از گور خود به سوی آسمان رفته. جامه یا کفن سفید او که قسمت زیرین آن هنوز در گور است، در حرکتی مواج به بالا طیفی از رنگها را می گذراند تا به نارنجی و طلایی می رسد.

در شب جهان، خورشیدی درخشان ظاهر شده که سر عیسی با شکوه و جلال در مرکز آن قرار گرفته است. مسیح با غرور دستهای خود را نشان می دهد که هر یک از زخم های آن نقطه ای نورانی شده است هم طراز چشمان او.

صخره سنگین و ستبری که روی قبر بود، به کناری افکنده شده و نگهبان ها به زمین افتاده یا سرنگون شده اند. شکست و زبونی آنها در برابر پیروزی مسیح آشکار است: آنها در تاریکی پایین تابلو با جامه ها و اسلحه سنگین خود رو به زمین هستند، در حالیکه مسیح در بالای روشن تابلو به نور مطلق بدل شده و چون نسیمی سبک همچنان بالا می رود.

خالق این تابلو تا مدتها نامعلوم بود. امروز روشن است که آن را گرونوالد در سال ۱۵۱۰ رسم کرده است. این نقاش در سال ۱۵۲۸ در شهر هاله در شرق آلمان درگذشت. پس از مرگ در میان کاغذهای او اسنادی پیدا شد که گرایش او را به جنبش رفرم دینی نشان می‌داد.

منبع: بی‌بی‌سی فارسی

این را هم ببینید

ar-ar-c01

سینمای‌ایمان؛ گزارشی‌ از فیلمهای‌ شاخص با موضوع‌ ایمان‌ مسیحی‌

پیام‌ ایمان‌، افزون‌ بر اینكه‌ در قالب‌ آموزه‌های‌ نظری‌ و الهیاتی‌ درآمده‌، در كسوت‌ كشفیات‌ و مكاشفات‌ زیباشناسانه‌ هم‌ جلوه‌ كرده‌ است‌. بر این‌ قرار می‌توان‌ مظاهر متنوعی‌ از شاخه‌های‌ مختلف‌ هنری‌ یافت‌ كه‌ هر یك‌ به‌ فراخور، تصویر و تمثالی‌ از این‌ مقوله‌ ارجمند، عرضه‌ كرده‌اند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *