خانه » شعر » شعر شما » سایۀ تو

سایۀ تو

سایۀ تو پناه من
تخت تو شد نگاه من
وصل تو انتظار دل،
مهر تو شد، سپاه من

دل ز تو بر نمی‌شود،
بی تو به سر نمی‌شود
جز به هوای تو دلم،
زیر و زبر نمی‌شود

منجی ناجیان تویی،
وجد مغنیان تویی
در تب و تاب زندگی،
مأمن عاصیان تویی

چشم و دلی سوخته‌ام،
مهر تو اندوخته‌ام،
تا تو بیایی ز سما
دیده به در دوخته‌ام.

صبح خرامان منی،
مرده‌ام و جان منی
دست به دامان توام،
لحظه و هر آن منی

همچو شقایق شده‌ام،
مست دقایق شده‌ام
کز نفس گرم تو و
فیض تو عاشق شده‌ام

موسی رسایی
(برگرفته از آلبوم «عاشقانه»)

این را هم ببینید

ar-p-ghiyam0bahar

قــیام و بهــار

بهـاران آمـد و عالـم همه یکـسر گلسـتان شد
نگـر کن بلبل عـاشق بسوی باغ وبستان شد ...
به محراب مـی و ساقی نماز عشق بر پا کن
به قبر خالی اش بنگر که حاجتبخش مستان شد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *