خانه » شعر » نقد و بررسی شعر » مرگ ناصری

مرگ ناصری

ar-p-sham02با آوازی یکدست،
یکدست
دنباله چوبین بار
در قفایش
خطّی سنگین و مرتعش
بر خاک می کشید.

”تاج خاری برسرش بگذارید!“
و آوازِ درازِ دنباله بار
در هذیانِ  دردش
یکدست
رشته ئی آتشین
می رشت.

”شتاب کن ناصری، شتاب کن!“

از رحمی که در جان خویش یافت
سبک شد
و چونان قوئی مغرور
در زلالی خویشتن نگریست

”تازیانه اش بزنید!“

رشته چر مباف
فرود آمد.
و ریسمانِ بی انتهایِ سرخ
در طولِ خویش
از گرهی بزرگ.
بر گذشت.

”شتاب کن ناصری، شتاب کن!“

***
از صف غوغای تماشا ئیان
العازر
گام زنان راه خود را گرفت
دست ها
در پسِ پشت
به هم در افکنده،
و جانش را ار آزارِ گرانِ دینی گزنده
آزاد یافت:

”مگر خود نمی خواست، ورنه میتوانست!“

***
آسمان کوتاه
به سنگینی
بر آوازِ روی در خاموشیِ رحم
فرو افتاد.
سوگواران، به خاکپشته بر شدند
و خورشید و ماه
به هم
بر آمد.

………………………………………. – احمد شاملو

این را هم ببینید

ar-p-nb01

نشان مرد خدا: نگاهی به ارتباط عشق و نجات در دیوان حافظ

عشقت رسد به فریاد ار خود بسان حافظ‎ / قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

در مقاله پیش رو، سعی نگارنده، بر این است تا با برشمردن منافع حاصل از گام نهادن در سلوك عاشقانه  به این سوال پاسخ دهد که «چرا و چگونه رسیدن به نجات و نیل به رستگاری، از نگاه خواجه رندان، در گرو عشق ورزی است»

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *