خانه » شعر » نقد و بررسی شعر » نشان مرد خدا: نگاهی به ارتباط عشق و نجات در دیوان حافظ

نشان مرد خدا: نگاهی به ارتباط عشق و نجات در دیوان حافظ

عشقت رسد به فریاد ار خود بسان حافظ‎   /   قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

ar-p-nb01اگر بپذیریم که خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی در بیت فوق در پی بیان این معنی است که صرف ایمان و مجرد عمل به ظواهر و اکتفا و اتکا به فضل و فهم و زهد و علم برای رسیدن به ساحل نجات بسنده نیست و تنها با درآویختن به ریسمان عشق است که موقوف هدایت و بسته به فیض و عنایت الهی است- که آدمی می تواند رستگار شود(۱)، جای این پرسش هست که «چرا و چگونه رسیدن به نجات و نیل به رستگاری، از نگاه خواجه رندان، در گرو عشق ورزی است »

در مقاله پیش رو، سعی نگارنده، بر این است تا با برشمردن منافع حاصل از گام نهادن در سلوک عاشقانه – البته تا آنجا که به بحث نجات مربوط است- پاسخی به این سؤال بیابد.

منافع عشق ورزی

الف) از میان بردن خودپرستی و خود فریفتگی

بی گمان به نزدیک خواجه، عشق- چه زمینی و چه آسمانی- مستلزم آن است که عاشق در بند و قید تعلقات حسی نماند و از خودی خود، که میان او و معشوق- چه زمینی و چه آسمانی- حجاب و مانع است، دست بشوید و عشق را بیرون از دایره سوداگری های اهل زهد و طامات و فقط در نفی و انکار خود بجوید. نزد او، عشق آن معجون الهی است که انسان را از بیماری خود پرستی شفا می دهد. اگر وی نشان مرد خدا را هم در عاشقی می یابد (نشان مرد خدا عاشقی ست با خود دار‎/ که در مشایخ شهراین نشان نمی بینم)، از آن روست که وقتی دل با عشق آشنایی پیدا نکرده باشد، از «خودی» و «خودپرستی» جدا نشده است و وقتی «مشایخ شهر» در بند «خودبینی» مانده اند، نباید تعجب کرد که حافظ در آنها نشان مرد خدا را نبیند و علاقه ای به آنها نشان ندهد(۲). به هر حال، آدمی می تواند از واسطه گام نهادن در طریق پر آشوب و فتنه عشق(۳)، علقه «خودی» را در وجود خویش فرو کوبد و نفس خویش را مهذب گرداند:

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی‎
تا بیخبر بمیرد در درد خود پرستی

یا در جای دیگر

ای که دائم به خویش مغروری‎
گر تو را عشق نیست معذوری

پس نزد حافظ عشق به هر صورت که هست، مایه کمال انسانی است؛ کمال روحانی و اخلاقی. در حقیقت عشق همچون کیمیا با زدودن نقش خودپرستی و فروکوفتن علقه خودی و تلقین غیر پرستی، مس وجود آدمی را زر می کند و او را از خویشتن خویش رهایی می بخشد و به کمال اخلاقی یا معنوی و یا وصال عرفانی نائل می گرداند. «در حقیقت آنچه این عشق را، حتی در جلوه انسانی آن همچون کیمیای وجود نشان می‌دهد، گستردگی پردامنه ای است که از «خودرهایی» ناشی از آن به حیات انسان می دهد. در واقع، عشق از آنجا که به هر صورت هست، خودی انسان را با خودی «غیر» پیوند می دهد، به حکومت مطلق العنان خودی پایان می دهد و انسان را از خود به ورای خود می برد.»(۴)

دست از مس وجود چو مردان ره بشوی
تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی

زیاده بر اینها، حافظ «خودپرستی» را «بت پرستی» می داند و آن را از پرستش هر چیز دیگری نکوهیده تر می‌داند. (گر خود بتی ببینی مشغول کار اوشو‎/ هر قبله ای که بینی بهتر زخود پرستی). در واقع، نزد او، مادر جمله بت پرستی ها «خودپرستی» است؛ چه، خودپرستی یعنی کامل انگاشتن و مطلق دانستن و درنتیجه، به مقام خدایی رساندن آن چیزی که ناقص، مقید و مشروط و غیر قائم بالذات است. پس نزد خواجه آنچه مرز میان «بت پرستی» و «نابت پرستی» را جدا می کند «خودپرستی» است.

در حقیقت، وقتی که خواجه می خواهد به می پرستی نقش خود را برآب زند، برای آن است که آثار و عوارض خودی را از وجود خود زایل کند و دریچه ای به سوی از خود رهایی بیابد و تا خراب کند نقش خودپرستیدن:

به می پرستی از آن نقش خود برآب زدم
که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن

پس اینگونه می توان انگاشت که همین انگیزه است که رندی و عاشقی حافظ را جلوه ای ویژه بخشیده است، چه، سلوک رندانه و عاشقانه خود مستلزم نفی و انکار خودپرستی است و رند عاشق با ترک خودبینی و خودرأیی- که کفر طریقت رندی و خصم خداپرستی است(۵)- از زاهد خودبین(۶) خودپرست که به جز عیب- که در واقع خود اوست- نمی بیند(۷)، تمایز می یابد.

طرفه آن که ، از جنبه عرفانی هم تا آدمی از خویش غایب نگشته و وجود خود را در قبال معشوق مختصر و نفی کردنی نیافته است، شاهد مقصود را در آغوش نمی تواند کشید.

به تعبیر دیگر، تا از خودی آدمی نشانی بر جای هست، وصال میسر نیست:

میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان بر خیز

نبندی زان میان طرفی کمر وار
اگر خود را ببینی در میانه

افزوده بر مطالب فوق، حافظ خود پسندی را برهان نادانی و راهی دشوار برای کامیابی تلقی می کند و نیز بر این باور است که تا خود خواهی و تعلقات خود پرستانه در کار باشد، کام بخشی به غیر نیز ناممکن است:

طریق کام بخشی چیست ترک کام خودکردن
کلاه سروری آن است که از این ترک بردوزی

نیک نامی خواهی ای دل با بدان صحبت مدار
خودپسندی جان من برهان نادانی بود

ب) از میان بردن نفاق و ریا و ایجاد یکسویی و صفای دل

از جنبه دینی، عشق در تضاد کامل با نفاق و ریا قرار دارد(۸) و نفاق و ریا نیز به نوبه خود بزرگترین آفت حیات دینی محسوب می شود، چه اساس و بنیان دین بر توحید و یگانه پرستی است و توحید، تضادی کامل با شرک دارد و شرک مسلمانی نیز جز در ریا نیست:

گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود‎
تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود

به فرموده پیامبر اسلام (ص) ریا «شرک اصغر» و به گفته محمد غزالی «شرک کهین» است. غزالی در کیمیای سعادت (اصل هشتم از رکن سوم باب مهلکات) سر این نکته را بخوبی آشکار کرده است: «بدان که ریاکردن به طاعت های حق تعالی از کبایر است و به شرک نزدیک است و هیچ بیماری بر دل پارسایان غالب تر از این نیست که چون عبادتی کنند، خواهند که مردمان از آن خبر یابند، و در جمله پارسایی ایشان اعتقاد کنند. و چون مقصود از عبادت اعتقاد مردمان بود، خود نه عبادت بود، پرستیدن خلق بود و آن شرک بود و دیگری را با حق تعالی شریک کرده باشد اندر عبادت خویش.(۱۰) در سلوک دینی خواجه نیز این نکته بسیار نمایان است. وی زهد و طامات صوفی را که بوی ریا می دهد، نشانه ای می شمرد از توجه او به خلق که روی دل را از خدا منحرف می دارد.

باری نزد حافظ بزرگ ترین آفت حیات دینی عبارت از همین نفاق و ریاست، به طوری که هیچ گناهی به صعوبت و بزرگی آن نیست:

می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب‎
بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند

حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
‎دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

حافظ از میان ۴۰۰ تا ۵۰۰ غزل خود در ۲۱۰ غزل از ریاکاران و سالوسیان شکوه سر می دهد و آسیب هایی را که این طایفه به حیات دینی خلق می رسانند آفتابی می کند(۱۱):

به هیچ زاهد ظاهر پرست نگذشتم‎
که زیر خرقه نه زنار داشت پنهانی

خلاصه آن که حافظ دوا و چاره این درد و آفت را، که آتش به خرمن دین می زند(۱۲)، در نسخه عشق می یابد و از این رو، نشان مرد خدا را هم در عاشقی می یابد، چه، در عشق است که دل متوجه خالق می شود و از ماسوی و عبادت غیر دوری می جوید.

ج) غلبه بر حیرت و سرگشتگی

عشق مغایر با شک و حیرت و سرگشتگی است، زیرا در عشق، بر خلاف عقل، نه چون و چرا راه دارد و نه شک و حیرت و فقط ارادت واقعی می خواهد و تسلیم محض.

«در حقیقت، بن بست عقل- نزد خواجه عقل راهی به شناخت حق و اسرار عالم نمی برد- سرانجام حافظ را به کوچه عشق می کشاند، زیرا عقل درباب آنچه به قلمرو غیب و ایمان تعلق دارد- حتی با اتکا بر احتجاجات اهل کلام- جز شک و حیرت حاصلی ندارد و تنها با تسلیم و قبول ناشی از عشق- که در آن نه چون و چرای اهل مدرسه می گنجد، نه زرق و ریای اهل خانقاه راه دارد -است که شک و حیرت رنگ زوال می گیرد و جلوه ای از اسرار حق نمایان می شود:

بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق‎
خواهی که زلف یار کشی ترک هوش کن
در مکتب حقایق پیش ادیب عشق‎
هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی
اسیر عشق شدن چاره خلاص من است‎
ضمیر عاقبت اندیش پیش بینان بین
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که درین دایره سر گردانند
دل چو از پیر خرد نقل معانی می کرد
عشق می گفت به شرح آنچه بر او مشکل بود

د) وارستگی یا آزادی از بار گران تعلق و حصول استغنای روحی

در اینجا مراد از تعلق هم دلبستگی به جاه و مال دنیوی و هم دلبستگی به عطایا و مواهب بهشتی است. در حقیقت، عاشقی که از پیله خودی رسته است، تنها خود را اسیر و بندی محبت معشوق می داند و از سر فرو آوردن در مقابل دو جهان تن می زند:

نعیم هر دو جهان پیش عاشقان به دو جو
که آن متاع قلیل است و این بهای کثیر
فاش می گویم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
من از آنروز که در بند توام آزادم
گدای کوی تو از هشت خلد مستغنی ست‎
اسیر بند تو از هر دو عالم آزاد است

باری، یکی از دلایل طعن و انکار حافظ در حق زاهدان همین نکته است، چه انگیزه زاهد در طاعات و عبادات و ترک معاصی، نه رضای خداوند و عشق به او، بلکه شوق نعیم فردوس و ترس از عذاب و دوزخ است. حال آن که بر طبق مبانی اصیل دینی و عرفانی برترین عبادت نه عبادت تاجران است که از شوق بهشت خدای را می پرستند و نه عبادت بندگان که از بیم دوزخ خدای را عبادت می کنند، بلکه عبادت آزادگان است که خدای را به خاطر خودش می پرستند. بشنویم از خواجه رندان که:

فراق و وصل چه باشد رضای دوست طلب
که حیف باشد از او غیر او تمنایی

پس با توجه به آنچه تاکنون آوردیم، می توانیم گفت که عشق از آنجا که موجب محو و زوال خود پرستی و خود رأیی، تعلق و دلبستگی، نفاق و ریا و دورویی، سرگشتگی و ایجاد رابطه مستقیم با خدا می شود، از نظر خواجه، مهم ترین رکن نجات و رستگاری محسوب می شود. البته مواردی که ذکر شد صرفاً دستامد برداشت شخصی نگارنده از دیوان حافظ بود و شاید روی در صحت هم داشته باشد. همچنین باید گفت که عشق دارای ویژگی ها و اوصاف زیادی است؛ اما در اینجا نظر به آن دسته از منافع سلوک عاشقانه بود که ناظر به بحث نجات و رستگاری اند.

منبع: روزنامه ایران > شماره ۳۸۰۸  > ۱۹/۹/۸۶ > صفحه ۱۰
* پی نوشت ها در دفتر روزنامه موجود است

این را هم ببینید

ar-p-sham02

مرگ ناصری

با آوازی یکدست،
یکدست
دنباله چوبین بار
در قفایش
خطّی سنگین و مرتعش
بر خاک می کشید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *